مترجم: آرش سرخ
http://www.redarash.com/
arash_redcat@yahoo.com
مقدمهی مترجم
مقالهای که در زیر میآید نمونهی دیگری از بازتاب فعالیتهای
مریم نمازی، این کمونیست پرشور و اکتیویست مشهور سیاسی، است. دیگر
تکراری شده است که از شهرت و عروج مریم نمازی به عنوان یک اکتیویست
و فعال سیاسی در سطح بینالمللی بگوییم.
و این به راستی شورانگیز است! اینکه پس از هشتاد سال دوباره کمونیسم
کارگری، در قالب کمونیسم بیتخفیف منصور حکمت بتواند شانسی برای
عرضهی خود به جهانیان پیدا کند بینظیر است و امروز حزب پرافتخار
ما، حزب کمونیست کارگری ایران، در صف اول این ماجرا است و چشم انداز
"یک دنیای بهتر" را جلوی چشم هزاران و میلیونها مردم
قرار داده است.
بهتر است چند کلام هم در مورد نشریهی "بلانکت" و نویسندهی
این مقاله نیز صحبت کنیم. اول از همه اگر انگلیسی بدانید حتما متوجه
شدید که "بلانکت" در انگلیسی به معنای "ملافه"
است و شاید تعجب کردید که چطور این نشریه ایرلندی چنین اسمی دارد.
واقعیت اینست که "ملافه" در فرهنگ سیاسی ایرلند یادآور
معنای خاصی است. این اشارهای به زندانیان قهرمان ارتش آزادیبخش
ملی ایرلند و ارتش جمهوریخواه ایرلند است که در اواخر دههی هفتاد
در زندان بریتانیا حاضر نبودند زیر بار دولت بروند و یونیفرم زندانی
معمولی را به پا کنند (مرسوم است که زندانیان سیاسی یا اسرای جنگی
یونیفرم زندان را نمیپوشند تا فرقشان از "مجرمان معمولی"
تمیز داده شود). آنها برای اعتراض عملی که به "اعتراض ملافهای"
معروف است را سازمان داده و از ملافههای زندان برای خود لباسهای
جدیدی دوختند. این اولین اعتراض از سری اعتراضهایی بود که به اعتصاب
غذای سال 1981 انجامید و در آن نه مبارز ایرلندی در دستان نخستوزیر
کثیف و قاتل بریتانیایی، مارگارت تاچر، پرپر شدند. معروفترین آنها
بابی ساندز بود که پس از 66 روز اعتصاب غذا درگذشت و نامش به تاریخ
پیوست. (و چه زیبا بود عمل انقلابیون در ایران که در روزهای اول
انقلاب نام خیابان وینستون چرچیل، یعنی خیابانی که سفارت بریتانیا
در آن واقع شده، را به خیابان بابی ساندز تغییر دادند).
خود نویسندهی مقاله، آنتونی مکینتیره، نیز مبارزی بزرگ از ارتش
جمهوریخواه ایرلند است که 18 سال در زندان بوده و یار زندانیان
قهرمان ایرلندی و بابی ساندز است.
این که مریم نمازی و در واقع کمونیسم کارگری او برای کسی مثل مکینتیره
"جرعهای از هوای تازه" بوده است خود بیش از هرچیزی نشاندهندهی
رشد و پیشروی جهانی جنبش ماست.
ما در ایران پای قدرت خواهیم رفت و کمونیسممان را در ابعادی صدهزار
برابر مطرح خواهیم کرد. بگذار میلیونها نفر از مردم جهان به این
"جرعه هوای تازه" دست پیدا کنند!
شناسنامه: مریم نمازی
نوشتهی: آنتونی مکینتیره
منتشر شده در: نشریهی بلانکت، 3 آپریل 2006
نشریهی بلانکت زندگینامهی 12 امضا کنندهی بیانیهی مقابله با
توتالیتریسم نوین را ارائه خواهد کرد. به همراه هر زندگینامه یکی
از کاریکاتورهای دانمارکی نیز به چاپ خواهد رسید.
این چهارمین مقاله از این مجموعه است.
"وضعیت زندگی زنان در جوامع اسلامزده و تحت قوانین اسلامی
اوج بیعدالتی قرن بیست و یکم است. زنان و دختران پوشانده شده با
برقه و حجاب، گردن زدن، سنگسار، شلاق، تجاوز جنسی به کودکان به نام
ازدواج و آپارتاید جنسی تنها وحشی ترین و واضح ترین جنبههای بیحقوقی
زنان و وضعیت درجهی سه آنها در خاورمیانه است."
مریم نمازی
مریم نمازی تصویر کلیشهای که به محض تلاش برای تجسم کردن مارکسیسم
در ذهنمان پدید میآید را پشت سر میگذارد. او مارکسیستی متعهد
است و میلیونها کیلومتر از ولفی اسمیتهای جیغ جیغو (و رفقایی که
کاغذ توالت هفتگیشان را به سوی کسانی پرتاب میکنند که آنقدر بدشانس
بودهاند که در فلان مراسم به تورشان خوردهاند) ، دور است. مارکسیسم
به ضرب طرفداری امثال ولفیها از آن به جوکی مبدل میشود، اما همان
مارکسیسم در دست کسی مثل مریم نمازی که به دنبال مبارزه و نه منازعه
است جان تازهای میگیرد. این بار شاهدان میتوانند بگویند که کارل
مارکس بنیانگذار عقاید است و نه بنیانگذار احمقها.
تعهد او به مارکسیسم که حقوق بشر را بیش از فروختن روزنامه ارج
میگذارد از او مایهی دردسری برای آن کسانی شده است که "راست
در تفکر و چپ در ظاهر" هستند و نیک کوهن در نشریهی آبزرور
مدعی شده بود که آنها تنها به این دلیل از او روی برگرداندهاند
که میدانند او همان اندازه که علیه ستمگران است علیه کسانی که
در مقابل ستم کوتاه میآیند نیز هست.
مریم نمازی در تهران به دنیا آمد و در 1980 پس از خلع شاه قاتل
و جانشینی آن با یک رژیم تئوکراتیک، ایران را ترک گفت. او پیش از
تحصیلات دانشگاهی در آمریکا و هند و بریتانیا زندگی کرده است. او
پس از پایان تحصیلات به سودان رفت تا با پناهندههای اتیوپیایی کار
کند. در آنجا بود که دولتی اسلامی سرکار آمد و به زودی او را به
جرم تاسیس یک سازمان حقوق بشری تهدید کردند.
مدت کوتاهی پس از اینکه او سودان را ترک گفت و به آمریکا بازگشت
سمت مدیر اجرایی فدراسیون سراسری پناهندگان ایرانی را بر عهده گرفت.
این فدراسیون در نزدیک بیست کشور شعبه دارد. او در ضمن عضو شورای
مرکزی سازمان آزادی زن است و در آنجا علیه سنگسار، حجاب کودکان،
قوانین شریعه، اعدام، آپارتاید جنسی و تجاوزات به حقوق زن مبارزه
میکند.
او مفسری شناخته شده است که بیشتر انرژیاش را به دفاع از حقوق
زنان اختصاص داده است. او مجری برنامهای هفتگی در تلویزیون انترناسیونال
(واقع در لندن) است که طبق گفتهی کیث پورتئوس وود (مدیر اجرایی
انجمن ملی سکولار در بریتانیا) "از دیدگاهی پیشرو و چپ به مسائل
خاورمیانه نگاه میکند". او همچین مدیر کمیتهی روابط بینالملل
حزب کمونیست کارگری ایران است و در عفو بینالملل نیز کار کرده است.
او در مورد یکی از بزرگترین مسائل سیاسی زمان ما یعنی جنگ در عراق،
اشغال این کشور به رهبری آمریکا را وحشیانه میداند. با بیان اینکه
یک قطب ترور در جهان امروز، اسلام سیاسی است او مدعی است که قطب
دیگر "تروریسم دولتی آمریکاست – که نمونهی آن را امروز با
نگاه به عراق میبینیم." او بار سنگینی از تقصیر را به پای
غرب مینویسند که در زمان جنگ سرد از اسلام سیاسی به عنوان یک آلترناتیو
استفاده میکرد. اسلام سیاسی "هیولایی است که توسط دولتهای
غربی خلق شده است" و پس از 11 سپتامبر "از کنترل خارج
شده است و حالا غرب برای محدود کردن آن وارد عمل شده است".
اما او اصرار میکند که دولتهای غربی تنها جنبههایی از این جنبش
را محدود میکنند – آنهایی که خارج از محدوده کار میکنند. آنان
"مشکلی برای اینکه این جنبش را به حال خودش و به رهبری منطقه
بگذارند تا حکومت ترور خود را ادامه دهد ندارند."
او که گزارشگر و مفسر پرکاری است معمولا از روز جهانی زن برای
پلاتفرمی جهت تاکید بر بیعدالتیهایی که زنان در دست تئوکراتها
به آن دچار هستند استفاده میکنند. در مراسم امسال او اظهار داشت:
"به مناسبت روز جهانی زن، یاد خاتون 23 ساله که به جرم "بیآبرو"
کردن خانواده (به جرم طلاق گرفتن از مردی که در شانزده سالگی به
زور با او ازدواج کرده بود، به جرم بیحجابی و به جرم رابطه با مردان
آلمانی) در آلمان و توسط برادرانش به قتل رسید را گرامی میداریم.
مرگ خاتون برای ما منزجر کننده است نه چون موردی تراژیک و کمیاب
است بلکه به این علت که موردی آشنا است. میلیونها نفر همانند او
زیر آپارتاید جنسی زندگی میکنند، زیر حجاب میروند، دهانشان را
میبندند، محدودشان میکنند،آتششان میزنند، تا سر حد مرگ کتکشان
میزنند، دارشان میزنند، گردشان را قطع میکنند، سنگسارشان میکنند....
میلیونها نفر مانند او نمیپذیرند و مقاومت میکنند و خواستار زندگی
در شان انسانیت قرن بیست و یکم هستند. میلیونها نفر مانند او خواستار
زندگی به انتخاب خود هستند. "
وقتی یک قاضی ایرانی شخصا خود طناب دار را به جرم داشتن سکس به
گردن یک دختر 16 ساله انداخت، نمازی اعتراضات جهانی را سازمان داد.
او در تمام این مدت ثابت قدم و استوار به جدل با "توجیه کنندگان
اسلام" که بعضا میخواستند با ادعای نگاه "فمینیستی اسلامی"
از جدل با تئوکراتها پرهیز کنند، پرداخت. او این تعبیر را اینگونه
توصیف میکند:
"....این توهینی به شعور ماست و نباید جدی گرفته شود. اسلام
بیش از آن غارت کرده، بیش از آن زنان را به قتل رسانده و بیش از
آن کشتار دسته جمعی مرتکب شده است که بتوانیم آن را ندیده بگیریم،
ببخشیم، تفسیری جدید از آن ارائه دهیم یا با چنان دفاعیات سستی ماستمالیاش
کنیم. نمیتوان زنستیزی را به صورت طرفداری از زنان تعبیر کرد همانطور
که نمیتوان فاشیسم، صهیونیسم و آپارتاید نژادی را به صورت طرفداری
از انسانها تعبیر کرد."
موضع او در مورد نسبیت فرهنگی نیز به همین اندازه سازش ناپذیر است
و او این پدیده را "فاشیسم دورهی ما" میداند.
".... این تحمل و احترام برای باصطلاح عقاید و باورهای اقلیتها
را به جای احترام برای انسانها تبلیغ میکند. انسانها شایستهی
والاترین احترام هستند اما تمام عقاید و باورها شایستهی احترام
و تحمل نیستند. بعضیها به فاشیسم، برتری نژاد سفید و دست پایین
بودن زن اعتقاد دارند. آیا باید به آنها احترام گذاشت؟"
او با یادآوری بعضی اتفاقات و امور، ابعاد شنیع نسبیت فرهنگی را
در کنار سینیسیسمی که دولتهای غربی برای منافع خود به آن تکیه کردهاند
را افشا میکند. در آلمان دادگاهی یک قاتل اسلامی که همسرش را کشته
بود با ارفاق مواجه کرد زیرا که او بر اساس فرهنگ و مذهبش عمل میکرده
است. در هلند نسبیت فرهنگی به عنوان بهانهای برای دفاع از اخراج
اجباری پناهجویان عمل میکند. شرایط زندانهای ایران با چنان شاخصهای
نسبی "نسبت به استانداردهای جهان سوم راضیکنندهاند".
"نسبیت فرهنگی در خدمت این جنایات است و توحش را قانونی میکند
و از آن حمایت میکند. میگویند که حقوق مردم به ملیتشان، مذهبشان
و فرهنگشان بستگی دارد. میگویند که حقوق انسانی کسی در ایران،
عراق یا افغانستان به دنیا آمده با کسی که در ایالات متحده، کانادا
یا سوئد متولد شده متفاوت است. طرفداران نسبیت فرهنگی میگویند که
فرهنگ و مذهب مردم هرچقدر پست باشد باید مورد احترام قرار گیرد.
این بحثی پوچ است و مشوق احترام به وحشیگری است."
او آن دسته از طرفداران نسبیت فرهنگی که با بیان اینکه حقوق جهانشمول
انسانی مفهومی غربی است در مقابل ظلم و ستم کوتاه میآیند را به
استهزا میگیرد:
"چطور وقتی که صحبت از استفاده از تلفن یا ماشین است ملاها
نمیگویند اینها غربی هستند و با جامعهی اسلامی هماهنگ نیستند؟
چطور وقتی صحبت استثمار بهتر طبقهی کارگر و سود آوری است دستاوردهای
تکنولوژیک جهانشمول هستند؟ اما وقتی صحبت از حقوق جهانشمول انسانی
است اینها غربی شمرده میشوند؟"
او به عنوان یک سکولاریست موضعی که تسلیمه نسرین در مقابل مذهب
گرفته است را تکمیل میکند و میگوید که مشکل خود اسلام است و نه
کسانی که بنیادگراها نامیده میشوند.
"توجیه کنندگان اسلام میگویند که وضعیت زن در ایران و کشورهای
اسلامزده گمراه کننده است. میگویند قوانین و مقرراتی که در خاورمیانه
اجرا میشود وفادار به موازین واقعی اسلام نیست. میگویند که باید
اسلام را از عمل به اسلام در دولتها و جنبشها مجزا کنیم . با این
حال در واقع وحشیگری و خشونتی که علیه زنان و دختران اعمال میشود
چیزی به جز خود اسلام نیست."
نمازی در ضمن به تلاشهای اسلام برای محدود کردن حقوق زنان در جوامع
غربی توجه دارد و میگوید که زنانی که از رژیمهای تئوکراتیک گریختهاند
باید در غرب از همان قوانینی که از اول دقیقا به خاطر همان پناهجوی
سیاسی شدهاند حفاظت شوند. او موضع خود را اینگونه خلاصه میکند:
"کسانی که از اسلام سیاسی فرار میکنند باید به عنوان پناهنده
پذیرفته شوند. همین و بس، نقطه سر خط!".
"....اینجا اسلامیستها معمولا "متمدن"تر هستند.
آنان نمیتوانند مثل ایران امثال عاطفه رجبی 16 ساله را بخاطر "اعمال
منافی عفت" دار بزنند و مثل افغانستان امثال امینه را به خاطر
زنا سنگسار کنند یا مثل بصره پزشکان را به خاطر نگهداری از بیماران
زن کتک بزنند. به جای آن، اینها خواستار "حق" حجاب برای
زنان و کودکان در فرانسه میشوند در حالی که همان حجاب در خاورمیانه
با به زور اسیدپاشیدن به صورت کسانی که اطاعت نکند، تحمیل میشود.
در بریتانیا آنها بر علیه هر کسی که علیه اسلام و جنبش سیاسیاش
صحبت کند فریاد راسیسم و اسلاموفوبیا سر میدهند در حالی که در ایران
و امثال آن آنها "مرتدان" و "کافران" را از
درخت و جرثقیل دار میزنند. در بریتانیا آنها خواستار دستگیری کسانی
که "تنفر مذهبی برمیانگیزند" میشوند در حالی که این
خود آنها هستند که همهجا نفرت و خشونت را بیش از حد تصور تبلیغ
میکنند. در اروپا آنها خواستار تحمل و احترام برای باورهاشان میشوند
در حالی که همانها هستند که فتوا و تهدید مرگ را علیه هر کسی که
نامحترم و غیرقابل تحمل میدانند صادر میکنند."
دیدگاههای او در مورد راسیسم به قلب آنتی راسیسم تقلبی میزند
که قسمتهایی از چپ نیز با آن سر و سری دارد و در واقع چیزی بیش
از تلاش برای ساختن سپری برای تئوکراتها و زنستیزان نیست. او معتقد
است که بسیاری از چپها جنبش اسلام سیاسی را توجیه میکنند و تلاش
میکنند تا هر نقدی به رژیمهای تئوکراتیک را با برچسب "راسیسم"
یا "اسلاموفوبیا" پاسخ دهند (همانند همانکاری که بعضیها
بدون موفقیت چندانی در ایرلند انجام میدهند).
"نقد اسلام راسیسم نیست.... نمیتوان با مقابله با یک عقیده
و باور راسیست نامیده شد. راسیسم ارفاق، تحریم، محدود کردن یا ترجیح
بر اساس نژاد، رنگ، نسب، یا منشا ملی و قومی افراد و انسانهاست....
نمیتوان کیفیات انسانی را به نظامی فکری نسبت داد تا هر مخالفت
و نقدی را با برچسب راسیست ساکت کرد."
دیدگاههای مارکسیستی او بعضی از چپها که میگویند افشای باورهای
ارتجاعی نیز راسیسم است را حسابی به تکاپو انداخته. او پاسخ را در
جیب دارد:
"مخالفت با تجاوز به دختر نه سالهای که به زور ازدواج کرده
است راسیسم نیست..... مخالفت با تجاوز جنسی به یک کودک حتی اگر دادگاه
جمهوری اسلامی ایران بگوید که پدر مجبور به تجاوز بوده زیرا همسرش
او را راضی نمیکرده راسیسم نیست – همانطور که اگر کسی با آنتی
سمیتیسم مخالف باشد صهیونیست نیست."
او سوال میکند که چطور محکوم کردن "اسلام سیاسی قبیح"
که مجازات اعدام را برای زنانی که "جرم" شان مورد تجاوز
واقع شدن بوده صادر میکند و به عنوان بیان علت تجاوز جنسی به کودک،
تقصیر را به گردن مادرانی میاندزاد که همسرانشان را راضی نکردهاند،
راسیستی است؟
"نقد باورها راسیسم نیست. آیا محکوم کردن فاشیسم، ناسیونالیسم،
کاپیتالیسم، سکسیسم و مذهب راسیسم است؟ آیا کسی که فاشیسم، ناسیونالیسم
یا راسیسم را نقد میکند دارد تجاوز به فاشیستها، ناسیونالیستها
و راسیستها را تبلیغ میکند؟ این داد و بیدادهای رقتآور مرتجعانی
است که برای ساکت کردن مدافعان حقوق زن و ترساندن آنها و کشاندنشان
به عدم فعالیت و تسلیم تلاش میکنند."
او با به خدمت گرفتن استراتژی برهان واژگونه، برچسب راسیست را به
محکمی به همان کسانی میچسباند که هر بار کسی علیه تئوکراتها از
حقوق زنان دفاع میکند فریاد "راسیسم"شان بلند میشود.
"زدن برچسب راسیست به فعالان حقوق زن تمهیدی نابخردانه برای
توجیه وضعیت زنان تحت اسلام و اسلام سیاسی و جلوگیری از آزادیها
و حقوق جهان شمول زنان و مردمی است که در خاورمیانه و ایران زندگی
میکنند."
او به عنوان یک آنتی راسیست مصمم اعلام میکند که مردم خاورمیانه
هم درست مثل مردم اروپا حق استانداردهای جهانشمول را دارند. و کسانی
که این را تایید نکنند:
".... آنان اینگونه میگویند زیرا میخواهند اسلام را سرپا
نگاه دارند. آنان میخواهند توجیهاش کنند. برایش بهانه بتراشند.
آنان منفعتی در دفاع از مذهب و اسلام سیاسی دارند و یا در بهترین
حالت فکر میکنند که زنان در ایران و خاورمیانه شبهانسانهایی هستند
که در واقع از جداسازی، حجاب، سنگسار و تازیانه لذت میبرند."
او با همان شور آنتی راسیستی کسانی که خواستار معذرتخواهی -از
سوی کسانی که کاریکاتورهای آنتی تئوکراتیک دانمارکی را منتشر کردند-
هستند را رد میکند و در مقابله با تفکر فاشیستی میگوید: "
در دفاع از آزادی بیان، سکولاریسم و ارزشهای قرن بیست و یکم من
هم این کاریکاتورها را دوباره چاپ میکنم.... فراخوان من به همه
انجام همین کار است." او بیان میکند که استهزا شکلی از نقد،
مقاومت و شکلی جدی از واکنش مخالفتآمیز است. او هم متوجه این پارادوکس
هست و همانجور که اسلاوج زیزک در نیویورک تایمز گفته بود تنها متحدان
واقعی "مسلمانها" آنانی نیستند که ناگهان کاریکاتورها
را چاپ کردند بلکه آنانی هستند که کاریکاتورها را در دفاع از آرمان
آزادی بیان دوباره چاپ کردند.
" دوست دارم اسلامیستهایی که بهشان "توهین" شده
است – از جمهوری اسلامی ایران تا جهاد اسلای حکومت صعودی – معذرت
خواهی کنند! البته نه برای وردهای مذهبی و خرافات قرون وسطایی و
عقبماندهشان، بلکه برای این عقاید به شکل دولتها، قوانین اسلامی
و جنبش اسلامی سیاسی. اگر هر یک از آنها تصمیم گرفت که برای قتل
عام انسانهای بیشمار در ایران و خاورمیانه، و جدیدا در اروپا،
برای حجاب و آپارتاید جنسی، برای سنگسار، قطع اندام، گردن زنی،
تروریسم اسلامی و برای حملهی وحشیانهی اخیر به کارگران اتویوس
تهران و امثالهم معذرتخواهی کند، کافی است که مستقیما به من ایمیل
بزند!"
مریم نمازی مثل جرعهای از هوای تازه برای آنانی است که از مارکسیسم
در چهرهی فرقهها و سکتهایی که چشماندازهای ارتجاعیشان را پشت
پرچمهای کوچک قرمز قایم میکنند، نا امید شدهاند. مارکسیستی حقیقی
و وفادار به رهایی جهانشمول انسان که پیشروی را نه با تعداد نشریههای
فروخته شده که با تعداد جانهای نجات داده شده اندازهگیری میکند
و به نحوی برای ستمگران مایهی عذاب است که برای جمعهای سکتاریستی
اردکهای "کواک کواک" کن غیر قابل تصور است.
جای او در میدان مبارزه است و با ارادهی او، همینجا خواهد ماند،
نه میان روزنامهفروشان جمعهای کواک کواک!