یک گزارش کاملا شخصی!
ساعت یک
ربع به 3 در محل
تظاهرات حاضر
بودم. با همه
عجله ای که
داشتم فراموش
نکردم که چند
عدد شعمی که
تهیه کرده
بودم با خودم
داشته باشم. هزار
ویک تصویر از
ذهنم میگذرد.
نگاه کردم
دیدم که کسی
درمحل حاضر
نیست. روزی
سرد و هوا
روبه تاریک
میرفت. شاید
محل تجمع را
عوض کرده اند.
با تلفن دستی با
شهلا نوری
تماس میگیرم.
میگوید که
ساعت سه و نیم
تجمع است. آه ،
تو این هوای
سرد چکار کنم.
ناگهان الین
را می بینم که
پرچم در دست
لنگان لنگان
میاید. به محض
دیدن من به
گردنم آویزان
میشود. کجائی؟
ازت خبری نیست.
صدای خودم را
میشنوم که
میگوید خودم
هم نمیدانم.
همه جا هستم و
هیچ جا. می
خندید. گفتم
قرار بود که
سال گذشته
آخرین سال
تظاهرات باشد.
گفت، در
مبارزه برای
حقوق زنان آدم
مریض هم میشود.
نمیشه
همینطور
گذاشت و رفت.
با تکان دادن سر
تائید میکنم.
اتوموبیلی
وارد محوطه
میشود. مردی
پیاده میشود و
به طرف ما میآید.
های پروین!
کجائی، ازت
خبری نیست؟
ناگهان متوجه
میشوم که عکاس
یکی از
روزنامه های
سوئد است که
قبلا چند بار
او را اینجا و
آنجا دیده ام.
میگویم مثل
همیشه. می
خندد. روبه
الین میکند و
میگوید راستی
چرا تظاهرات
در مقابل
مجسمه یوهانا
پایان می
پذیرد؟ چرا
آنجا؟ میگویم
به خاطر اینکه
در مرکز شهر
است و محل رفت
و آمد مردم.
الین ادامه
میدهد، و دیگر
اینکه اولین
مجمسه زنی است
که در گوتنبرگ
نصب شده است.
دوست
خبرنگارانمان
میخندد. می
پرسم چرا؟
میگوید،
یوهانا در
اواخر قرن 18
زندگی میکرده
و زن بسیار
زیبائی بوده
که تن فروشی میکرده
است. الین
برافروخته
میشود و
میگوید خب که
چی؟ چه کسانی
خدمات وی را
میخریدند؟
بگو؟ طرف
گفتگوی ما یکه
ای میخورد و
میگوید، من
فقط یک فاکت
تاریخی آوردم.
من میگویم تن
فروشی هم یک
خشونت آشکار
به زنان است.
به نظر من
بسیار مناسب
است که
تظاهرات و
اعتراض به موقعیت
زنان در چنین
جائی خاتمه مییابد.
سکوتی برقرار
میشود و هر دو
با تکان دادن
سر تائید
میکنند. چند
نفر دیگر
میرسند و جمع بزرگتر
میشود. از
آنها جدا
میشوم و شمعها
را روی زمین
میگذارم.
نمیدانم چرا
بیاد آتفه
رجبی میافتم .
اولین شمع را
روی پله های
میدان میگذارم
و با فندکی
سعی میکنم که
روشن کنم.
تعداد دیگری
هم با شمع
هایشان از راه
میرسند. تو
دلم میگم این
شمع برای
آتفه، پس کبرا
چی، پس مریم
چی، پس نازنین
چی؟
شهلا از راه میرسد و بلافاصله با سنجاق سینه هائی را که با خود دارد به میان جمعیت که اکنون به بیش از صد نفر رسیده اند میرود. سرما اذیت میکند. دور دیگری میزنم و تعدادی دیگر از آشنایان و فعالین زنان سوئدی را می بینم و باهم احوالپرسی میکنیم. اوا میگوید از زنان فعال دربند چه خبر؟ میگویم خبر تازه ای ندارم. سری تکان میدهد. شهلا را میبینم که با یک نفر در حال صحبت کردن است. نگاه میکنم آنت است. با هم دوستی نزدیکی داریم. همدیگر را بغل میکنیم. چه خبر؟ مثل همیشه. درخانه های کشیک زنان کار میکند. وقتی میگوید مثل همیشه یعنی مثل همیشه و همان مشکلات و مشقات.
ساعت 4 بعدازظهر راه می افتیم. هوا تاریک شده است. مشعل هایمان تاریکی را میشکند. خیابان اونین در نور چراغانی کریسمس و سال تازه جلوه ای زیبائی دارد.صدای طنین طبل بزرگی در اول صف بگوش میرسد. مردم در کنار خیابان صف کشیده اند و اطلاعیه ها در میانشان پخش میشود. خبرنگاران در حال تهیه گزارش و عکس گرفتن هستند. با شهلا که در کنارم راه میرود صحبت میکنم و دوباره تصاویر به سراغم میایند. تصاویری از یک دنیای نابرابر. تصویر خشونت بر زنان یک تصویر دولتی نیست. فقط این نیست که دولت های حاکم با قوانین نابرابر، موقعیت اجتماعی زنان را نزول میدهند، دستمزد کمتر وشرایط نامناسب کاری به آنها تحمیل میکنند. تصویر از جنین دخترانی که هرگز بدنیا نمی آیند. کودکان دختری که در دوران کودکی هرگز بازی نمیکنند. دخترانی که هرگز نوجوانی را تجربه نمیکنند. زنانی که حرمت و شخصیت انسانیشان هرروز و هر دقیقه توسط همسرانشان و همزیشان لگدمال میشود. برای حفظ خانواده و ادای وظیفه تجاوز خوراک روزانه اشان است و آنجائی که سفره خانه هم خالی است به تن فروشی روی میاورند.....
برق فلاش دوربینی در پیاده رو من را بخود میاورد. در مرکز شهر هستیم. مجمسه یوهانا در چند قدمی ماست.با سری برافراشته منتظر صفوف معترضین است. لبخندی برلبم نقش می بندد.
تصاویر من تصاویر یک دنیای نابرابر و ناعالادنه است. برای تغییر این تصاویر باید تلاش کرد و دنیای دیگری را ممکن ساخت. چاره دیگری نیست.
پروین کابلی 25 نوامبر2007