تجربه های زنانه
ستم، سرکوب، تجاوز
آزاده نام مستعار یکی از دوستان سازمان آزادی زن است که هم اکنون در ترکیه بسر میبرد. با تشکر از س- کیوان که این مصاحبه را برایمان ارسال داشته است.
کیوان: لطفا خودتان را معرفي کنيد.
آزاده: اجازه بدهيد به دلايل امنيتي و رواني براي خاطر فرزندانم از اسم مستعار استفاده کنم وخودم را با نام آزاده معرفي کنم واز سازمان آزادی زن تشکر کنم که در ارتباط با حقوق زن تلاشهای بسيار موفقيت آميزی داشته و اولين سازمانی که در ايران توسط دوستم با آن آشنا شدم همين سازمان بود.
کیوان: خوب آزاده در مورد خودت توضيح بده.
آزاده: من در سال ١٣٥٢ در بندر ماهشهر متولد شدم. و در شهر سر بندر ديپلم را گرفتم و در سال ١٣٧١ با يک کارگر شرکت نفت ازدواج کردم ودر شهر شاهين شهر اصفهان در خانه سازماني شرکت نفت زندگی مشترک را شروع کرديم. نتيجه زندگی ما يک پسر شانزده ساله و يک دختر ده ساله است.
کیوان: چرا اسم آزاده را انتخاب کردی؟
آزاده: خوب در تمام زندگيم در جستجوي آزادی بودم. در شرايط سياسی ايران هرگز نتوانستم آزادی را حتی يک روز احساس کنم. بعد از خارج شدن از ايران احساس کردم که دارم آزاد ميشوم بخصوص در عرض پنج سال شکنجه که با آن مواجه بودم اين اسم برایم يک مفهوم شيرينی را القاء ميکند.
کیوان: چرا همسرت همراهتان نيست؟
آزاده: اجازه دهيد کمي در مورد زندگي پر از رنج مشترک خودم توضيح دهم. با توجه به اينکه همسرم يک کارگر متخصص شرکت نفت بود مداوم برای ماموريت کاری به شهرهایی که تاسيسات نفتی داشتند فرستاده ميشد. در نتيجه سرکوب کارگران توسط رژيم اسلامی که برای احقاق حقوق خود مبارزه ميکردند همسرم هميشه در گير مسائل کارگری بود. بارها بازداشت و شکنجه شده بود. تا اينکه در سال ١٣٧٨ در جريان سرکوب حرکت اعتراضی کارگران تعداد زيادی از رفقای همسرم را بازداشت کردند. ولی همسرم توانست فرار کند و مدتی مخفی شد. در دوران مخفی شدن وی، من بارها به بازجوئی کشيده شده و تهديد و تحقير شدم. او امکان ماندن نداشت. مجبور شد از کشور خارج شود. اين جدائی که نتيجه جنايات رژيم بود به جدای من وهمسرم و محروميت فرزندانم از دیدار پدر منجر شد. تا سه سال با هر بدبختی شده بود زندگی را با کمی پس انداز که داشتم ادامه دادم. بعد از سه سال ارتباطم با همسرم هم قطع شد. مامورين امنيتی در برخورد با من هميشه از من با تهديد درخواست رابطه جنسی ميکردند. ولی به خاطر فرزندانم مقاومت ميکردم ولي مداوم مورد تهديد و آزار قرار ميگرفتم.
کیوان: بعد از قطع ارتباط با همسرت چگونه توانستی زندگی را تامين کنی؟
آزاده: من در سال ١٣٧٤ ديپلم آرايشگری گرفته بودم. مجبور شدم آرايشگری کنم. پس از مراجعات مکرر به من اجازه باز کردن محل کار را ندادند. مجبور بودم در آرايشگاهی به عنوان کارگر کار کنم. با يکی از کارگران زن آشنا شدم و رابطه دوستی ايجاد کردم. تا اينکه بر اثر بيماری که چند روزي سر کار نرفته بودم همان دوستم با يک مرد به عيادت من آمدند. فکر کردم ازدواج کرده چون او هم همسرش را در جنگ ايران و عراق از دست داده بود. او گفت که ازدواج نکرده اند ولي با هم رابطه دارند و آن مرد زندگيشان را تامين ميکند. بعد از آنروز تلفن خانه ما مداوم زنگ ميخورد و مردی پشت تلفن از من ميخواشت با او رابطه داشته باشم. روزها تلفن را قطع ميکردم تا اينکه روزی در مسير محل کارم گشت امر به معروف جلويم را گرفت و به بهانه اينکه موی سرم بيرون است مرا با زور سوار ماشين کردند و به پايگاه امر به معروف بردند. نيم ساعت در اتاقی تنها نشستم تا اينکه از ديدن همان مرد که با دوستم به عيادتم آمده بود هم متعجب شدم، هم خوشحال و هم مشوش. فکر کردم اين آشنا آلان به آزادی من کمک ميکند. در برخورد اول گفت، چرا به تلفنهای او جواب نميدهم؟ فهميدم که آوردنم به اينجا نقشه همين پست فطرت است. او مرا تهديد کرد اگر آلان به من قول ندهی که با من باشی با يک پرونده کت وکلفت و به اتهام ارتباط با شوهر ضد انقلابت به دادگاه ميفرستم و نمي گذارم ديگر روی بچه هايت را ببينی. هرچه گريه و التماس کردم فايده نداشت. از ترس مجبور شدم قبول کنم. بعد از آنروز مداوم مرا به يک خانه خلوتی ميبرد و به من تجاوز ميکرد. اين رابطه ماهها طول کشيد تا اينکه روزی مرا که مرا به آن خانه برد در آنجا دو نفر ديگر هم بودند. اعتراض کردم حتی خواستم خودکشی کنم. دستهايم را بستند و هر سه به من تجاوز کردند!
آن حيوان پست مرا با وضعيت نيمه جان سر کوچه منزلمان پياده کرد. وقتی به خانه رسیدم فقط گریه می کردم! ديگر نمي توانستم تحمل کنم از همه چيز نفرت داشتم از اينکه من چی هستم و چرا بايد اينگونه تحت شکنجه قرار بگيرم. چرا بايد تحمل کنم؟ اين زندگي نبود اين خود مرگ بود. چند روزی با خودم کلنجار رفتم بارها تصميم گرفتم خود کشی کنم. ولي بچه هايم ميماندند. نميتوانستيم آنها را در اين جامعه وحشي تنها بگذارم. اما اين شرايط هم بسیارغير انساني بود.
حالا دیگر به خود من اکتفا نمی کرد و تصمیم داشت آنقدر من را شکنجه دهد تا دخترم را در اختیارش بگذارم.
او از انجام تکلیف شرعی خود حرف می زد. از سن بلوغ شرعی کودک من که هنوز باید عروسک بازی کند!
دیگر ملاقاتهایش تجاوز فیزیکی بر بدن بی احساس من نبود. او فرزند دلبندم را هم می خواست! باید کاری می کردم.
کیوان: جرا همان موقع که مورد تجاوز قرار گرفتی اقدام به فرار نکردی؟
آزاده: امکانات فرار را نداشتم و کسی را نداشتم که به اميد حمايت او بخواهم حرکت کنم.
کیوان: آيا نميتوانستی بر عليه آن اشخاص به جایی شکايت کنی؟
آزاده: شکايت به چه کسی ميکردم؟ اگر به دادگاه ميرفتم از دامن این گرگ به دام گرگ بزرگتری می افتادم. جسارت شکايت هم نداشتم چون تهديد ميشدم. اگر به جایی اطلا ع میدادم مرا با يک پرونده ساختگی به زندان می برند. و آنوقت سرنوشت بچه هايم چي ميشد.
کیوان: چطور توانستی فرار کنی؟
آزاده: میگویند احتیاج مادر اختراع است! من هم در نهایت استیصال با شخصی صحبت می کردم که آدرسی اینترنتی را در اختیارم قرار داد. و حالا با کمک فکری اعضاي حزب اتحاد کمونيست کارکری ایران و فعالین سازمان آزادی زن، اینجا در کنار شما هستم.
کیوان: ميخواهی مطلب خاصی به این مصاحبه اضافه کنی؟
آزاده: مطلب بسيار است اين گوشه ای از جنايات رژيم اسلامي بر عليه زنان و کودکان است. به محض اينکه فرصت مناسب بدست بيارم تمام آنها و عوامل اين جنايات را افشاگری خواهم کرد!