|
در آن
شامگاهانِ ِ
هولناک
دستانی
مجرم،
پلید،
عقیم
نقش های سبز
را
از رویای
زخمی میهن
دزدید
به فتوایی - آن
کلام نامقدس
"پیرمرد ِ
خنزرپنزری
قاه قاه می
خندید"
و خلط ِ خون را
سر می کشید
با ولعی گس و
متعفن
با نعره هایی
که مجالش بود
به کابوسی
هراس انگیز
فرمان ِ دار
می داد،
شکنجه و
اعدام
راستی را که
چه رنجی است
به سپیده
دمان
گونه بر خاکی
ورجاوند
ساییدن
بر هُرّه ی بی
فروغ ِ چشم
کز کردن
و عشق را با
مویه های تلخ
بر
گورهاي بي
نشان
در برهوت ِ
خاوران
گریستن
در کشمکش ِ
دانه ها و
پیچک ها
با
پیکرهاشان
حس ِ روشن ِ
عصیان را بر
می انگیزند
پیچیده در
عطر ِ تُند ِ
رُستن
چه شورنده -
سرشار
در "افسون شب
می خندند"
تا لبهای من
تابوت فریاد
نباشد
تا آغوش ِ باز
ِ شوق
خفیه گاه ِ
دلتنگ ِ
فراموشی
ترانه ها
یکسر
فواره های
رنگارنگ ِ
پروازباشند
و جهان، چشم
بگشاید
بیدار شود
برخیزد
مهناز
قزلو (رها)
|