من یک زنم

16-okt-2008

لیزا سروش

من یک زنم

لیزا سروش

زنی که گامهای نحیف اش مساف تند زمین را پی
قطره اب طی کرده است
زنی که از اغاز دنبال احساس گمشده اش سنگینی رنج
را لمس کرده است
زن کی گیسوان اش را درجنبش نهانی شب
 چیزی به نام یأس نابود کرده است
وانقدر مرده است
که  دیگر نمی توان صدایش را حتی از انتهای باغ شنید
من یک زنم از دیره جنوب
از شهر ساکت  که صدای من هم  با گروهی از مجسمه ها
اعلان وحدت ملی کرده است
من یک زنم از دیره جنوب
زنی که تمام ارزو هایش را در اسمان گمشده ای
پرواز داده است
من از شهر شب هایم
 که پهنای دو چشمم را گریه تلخ مکدر کرده است  
إی وای مردم  باور کنید!
اطرافیانم زنده های جز نقاله پرکار بکس یک بچگک مدرسه
بیش نیستند
إی وای مردم باور کنید !
اطرافیانم عارفان بلند اندیشند
اعتبار سنگی خود را " که انتظار را ظهور نیست و
دختران عاشق چون کلاغان در خواب سحرگاهی احساس می شود "
شاد که دور از  نگاه صد هزار ایینۀ کوچک
در بازتاب یک تصور مانده باشدکه:-
هیچ !
هیچ غیر از شررسینه تاریخ
هیچ غیراز پرپرزدن دراشک 
من یک زنم
از ایراد بشردوستانه قصه ها
از نسل آواره دشت ها
و با نامم که نفس همه پاکی است
" دیگر که مرده ام بر جنازه خویش نماز ادا میکنم"
من از  آستانه کوچک شمالم
زنی که تا نهایت توان مزارع وگندمزار را گام زده است
زنی که در برابر بن بست وتأسف و شرم و درد
موجی ا زتپش قلب اش را در میان پنجره ها
در روشنایی سپیده دم تحلیل میکند
آه! که  نگاهم از چشمان زندکی ام خیره گشته است
آه! که اعتمادم را قلعه های خاموش در حصار گشیده است
وصدایم ، صدای گمشده ام را دور از نگاه های ثابتم
چون دروغگویان در منزوی پلک هایم پناه میدهم
آه!
ای زنان مرا نجات دهید
که با سمند سرکش تا پیکر خواب جادرویی رفته ام
مراه نجات دهید !
که صدای من وقت مرگش ینست
من یک زنم
زنی که راه مبارزه را تا نابودی جلادان انکار نخواهم کرد
من یک زنم
که از شقاوت ظالمان بیمار گشته ام لنجور گشته ام
اما دربرابر لشکر نامردان شرور تجاوز را نابود میکنم
من یک زنم از کوپایه های دور شرق
زنی که اسارت زندانها را از پایه میشکند
زنی که با مرگ همسفر است
اما پرصلابت و استوار بر پیکر ستمگاران با نعره 
خورشید فریاد میزند
من یک زنم
یک مادرم
یک خواهرم
یک همسرم
من یک زنم
من یک زنم