صدای زنجره ها

16-okt-2008

لیزا سروش

 

اگر گلویم  را با تیر می کشند
روحم را با برقه زندانی می کنند
من صدای زنجره ها را با شیره جانم می شکنم
من نمی گریم چشمانم را خون می کنم
که چرا دلقک ها را انتظار کشیده اند

من با آب و آیینه می پیوندم
تا چراغ برایتان هدیه کنم
من صدا در می آورم
تا روزنه را برعبوس باغ ببرم
من از همدلی اوراق کهنه یک دفتر سخن نمی گویم
سخن اینست که من:-
رگبار جنگل را شبه ستاره
دریای پرتلاطم را پر از صدف می سازم
چون در صخره فاتح از عقاب جوانترم

همه میدانند
من گاهی به خواب سیمرغان را لمس نکرده ام
من بر نگاه شرم آگین هرگز نخندیده ام
من به پیش می روم
تابقاء را در لحظه نا محدود
با پیله پیغام بر فراز شب ها ببرم
چرا تولد و تکامل
پیمان دستان منست!

من صدا ی زنجره ها را می شکنم
والفبای نا مانوس سیاسر، عاجزه
کوچ و عیال....را
با قطره های منفجرشده ی خونم رنگین می کنم
من نمی میرم
تاریخ رقم میزنم
من نمی میرم
اما تابوت سربی این واژه ها را
در گورستان مردانه به خاک می سپارم

من از قبیله عرسکها
سایه خاکی درختان کاغذی
وفصل خشک تجربه ها را
در کتاب مصور در می آورم
که چگونه سکوت فریاد مادرانم را-
با فتوا روی تخته سنگ، طلایی حک کرده اند

من ار قبیله عروسکها
کتاب مصور در می آورم
که چگونه اعتمادم را از ریسمان عدالت سست کرده اند
چگونه چشمانم را با برگ های تیره قانون بسته اند
چگونه پیامبران رساله مرگم را از قرن ها میراث آروده اندَ

من از قبیله عروسکها
کتاب مصور در می آورم
از سایه خاکی در ختان کاغذی
که دیوار، برگ های جوانش را معنی می کند

من از قبیله عروسکها
کتاب مصور در می آورم
از فصل خشک تجربه ها
که زمانه مرا به زنجره تاریخ سپرده است

چرا بایستم به پیش می روم
به جستجوی جانب آبی در افق میله ها
تا حدود بینش مخیله  راتکرار کنم
من در ایوان شب انگشتانم را خون نمی کنم
من شب را برسر انگشتانم می کشانم 

چرا بایستم به پیش میروم
میدانم:-
اندیشه های حقیر هرگز نجاتم نخوا هند داد
به پیش میروم
برای شکستاندن قانون قدرت
که ظالمانه مرگم را تأ ید می کند
برای عبور از قرن ها که خانه به دوشم خاندند

من تاریخ زنانه باز می کنم
از صدای شکستن زنجره ها
با شیره جانم   

 

ندای زن افغان

نکوشید! بر لبان بسته  من
به آن درد درون خسته من
به پیش چشم من دنیا چی زیباست
که شب در وی نهاده هسته من

مرا تنها گذارید! با خیالم
به غم ها و به درد پرملالم
ندیدم با وفا هر گز کسی را
که اشک ریزددر این دنیا به حالم

دلم چاک و گریبان پاره تا کی
به کوی دیگران آواره تا کی
دل من با همه بی چاره گی ها
به پیش دیگران بی چاره تاکی

هنوزم چشم من دنبال فرداست
هنوزم قصه ام خوانید چه زیباست!
هنوز این گفته های نا تمامم
هزاران آرزو در آرزو هاست

اگر از عرش بیندازید سفیرم!؟
وگرهر لحظه  بندیت به تیرم
سرود زندگانی می سرایم
نمی خوا هم به آسانی بمیرم

 

امشب

امشب،  حکایت شب را قصه می کنم
حکایت خانه ام را
که هیچ ستاره ای پنجره اش را نمی شکند
امشب دختر تنهایم
و زند گی مرا به تیره گی وهم درختان سپرده است
امشب تنم به پیراهن تنهایی ام نمیگنجد
اما تاج های کاغذی ام
حق
قا نون
کنوانسیون
در قلمرو آفتاب تکیه زده است