"جنگ چیست؟ چرا جنگ وجود دارد؟ چه کسی جنگ را آغاز کرد؟"
یادداشتهای یک زن جوان از نوار غزه
ماجدا ال سقا
27 دسامبر 2008
احساس میکردم که اسرائیل در ایام کریسمس حمله میکند. ته دلم میدانستم که نه اروپای واحد و نه آمریکا جواب این حمله را نمیدهند. در عین حال میدانم که اسرائیل بدقت حساب میکند که چه موقعی حمله خود را شروع کند.
ولی برای یک ثانیه هم فکر نمیکردم که چنین شود. بین ساعت 11 و 11 و نیم زمین لرزه ای "خان یونس" را به لرزه درآورد. صدای آن از صدای حمله صوتی اسرائیل چند سال پیش قوی تر بود. اولین چیزی که به ذهنم خطور کرد مادرم، خواهرانم و کودکان مدرسه ای و مهد کودک بود. طبقه بالا بودم و قصد دوش گرفتن داشتم. یک هفته است که بدلیل نبود برق و سرد بودن هوا (برای گرم کردن آب) دوش سرد میگرفتم. دوش 5 دقیقه ای لوکس!
با سرعت بیش از صدایی که میشنیدم به طبقه پایین دویدم. به مادرم و خواهرم نگاه کردم و مثل برق رفتم طرف پله ها، توی حیاط که بچه ها را از مهد کودک و مدرسه بردارم. پسر 6 ساله خواهرم امتحان داشت و زودتر از مدرسه مرخص شده بود. دو تای دیگر دم در ایستاده بودند. همسایمان زودتر رفته بود و بچه های خواهرم را همراه بچه های خودش به منزل آورده بود.
بچه ها خیلی ترسیده بودند و درباره صدایی که برایشان ناآشنا بود صحبت میکردند. "ویل" پسر 4 ساله خواهرم هیچ چیز درک نمیکرد. حتی نمیدانست که اسرائیل وجود دارد.
الان دیگر میداند. مانند سایر بچه ها.
هیچکداممان نمیدانستیم چکار کنیم. همه رفتیم توی حیاط. دفعه آخری که اسرائیل حمله کرده بود شیشه پنجره ها روی سرمان خورد شده بودند و بعضی از درها شکستند. ولی اینبار بمباران شدیدتر بود و تصمیم گرفتیم که بهترین کار اینست که بیرون باشیم.
بمباران و صدای آن ادامه دارد. دود همه جا را گرفته و بمباران یک بار دیگر محیط زیست و زندگی مان را محاصره کرده.
برای یک ساعت تمام سعی میکردم که با برادرم در شهر غزه تماس تلفنی بگیرم و مطمئن شوم که خودش و خانواده اش سالم هستند ولی تلفن خانه و موبیل هیچکدام کار نمیکردند.
بالاخره موفق شدیم که با پسر برادرم "عظم" که در دفتر سازمان ملل کار میکند تماس بگیریم. عظم گفت که برادرم حالش خوب است و در یکی از پناهگاه های سازمان ملل است. اولین باری بود که می شنیدم غزه پناهگاه دارد!
بعد از 2 ساعت از همه قوم و خویش ها پیامهای تلفنی گرفتیم که همه حالشان خوب است. ولی هر کسی داستان خود را از این زلزله آفریده شده توسط انسان داشت.
کمی دیرتر متوجه شدیم که تمام نوار غزه زیر بمباران بوده. ما جزو خوشبخترین ها بودیم که در 5 دقیقه اول کشته نشدیم. ما واقعا خوشبختیم!!!
در 20 روز گذشته سوخت برای پخت و پز نداشتیم. ماه گذشته دختر خاله ام یک کپسول 6 کیلویی گاز به ما داد. امروز صبح، 27 دسامبر، شنبه سیاه، موفق شدیم یک کپسول گاز در بازار سیاه گیر بیاوریم. خرید از بازار سیاه کاری است که من همیشه سعی کردم از آن امتناع کنم. کپسول دختر خاله ام و مال خودمان را پر کردم و 4 برابر قیمت معمول پرداختم. چاره دیگری نداشتم.
ساعت 5 بعدازظهر وقتی بمباران فروکش کرد احساس کردم وقت خوبی است که کپسول دختر خاله ام را برایش ببرم. خانه شان فقط 5 دقیقه با ماشین است. بچه ها اصرار و گریه کردند که آنها هم میخواهند با من بیایند. مجبور شدم که آنها را ببرم. ساختمان را دور زدم و یهو یادم آمد که این خیابان به ایستگاه پلیس میرود. در نتیجه از یک راه دیگر رفتم و دیدم که یک ماشین زیر حمله بمباران است.
بچه ها شعله های آتش را دیدند و صدای بمباران را می شنیدند. خیلی می ترسیدند. به آنها گفتم که جشن سال نو است.
نمیتوانستیم به خانه برگردیم چون مراسم تدفین همسایه بود و خیابان پر از آدم بود. در نتیجه تصمیم گرفتم که مستقیم بروم. کپسول گاز را به دختر خاله ام دادم. در راه برگشت یک انفجار عظیم دیدیم. از سمت یکی از پادگانهای پلیس توی شهر بود.
آتش بازی سال نو را ترک کردیم و به خانه برگشتیم!
مادرم گفت که اسرائیل به "خان یونس" واقع در شهر "اسدا مدیا"، منطقه ای که سابقا توسط اسرائیلی ها اشغال شده بود حمله کرده. "آرسلان" پسر 5 ساله خواهرم خیلی عصبانی است. وی مانند سایر کودکان از این منطقه خوشش میاید چون ماهی، باغ وحش، زمین بازی و رستوران دارد. گریه اش بند نمیاید. هیچ قولی نمیتوانستم بهش بدم. فقط گفتم نگران نباش یک جای دیگری پیدا میکنیم که از آنجا قشنگتر باشد.
بچه ها را پهلوی خودمان خواباندیم که احساس امنیت کنند. بعد از اینکه خوابشان برد آنها را بردیم سر جایشان.
شب اصلا نمیتوانستم بخوابم. صدای بمباران، تماس با اقوام و دوستان و گوش کردن به رادیو (برق نداشتیم که تلویزیون نگاه کنیم) و سرزنش کردن خودم برای اینکه حماقت کردم و بچه ها را بردم نمیگذاشت بخوابم. نمیدانم من حساس نیستم، یا اسرائیل یا همه دنیا!!! آیا اجازه نداریم بچه ها را بیرون ببریم؟ البته که داریم ولی نه در غزه! نه الان! و نه هیچ وقت دیگر!
28 دسامبر 2008
"ویل" صبح از خواب بیدار شد و آمد پیش من که انگشت باد کرده اش را نشان دهد. گفت: "نگاه کن. بمباران انگشتم را اینطوری کرده"!
"کی؟" ازش پرسیدم.
"دیشب وقتی خواب بودم بهم زد".
"دروغ نگو" بهش گفتم.
بهم میخندد و میگوید: "تو هم دروغ میگی"!!!
31 دسامبر 2008
دیشب به دوستم "وفا" که در منطقه "تل آل هوا" در شهر غزه زندگی میکند زنگ زدم ببینم حالش چطوره. حالش خوب بود و میگفت که آنها جزو "خوشبختها" هستند. روز شنبه وقتی اولین بمبارانها شروع شد پنجره ها و درها را باز گذاشته بود که آپارتمانشان را تمیز کند. بر خلاف همسایشان هیچکدام از درها و پنجره ها نشکستند. همسایشان الان خانه او پناهنده شده اند.
"وفا" گفت که ساعت 7 شب همه همسایه ها به آپارتمان کوچکش پناه آوردند. مردان در یک اتاق و زنان در اتاق دیگر. صدای ناله و گریه بچه ها از تلفن میامد.
وفا گفت: "دخترم، میرا، را که یادت میاید؟ خیلی میترسد."
"فکر کردم اگر ببرمش بیرون و واقعیت را با چشم خودش ببیند ترسش بریزد. ولی اشتباه کردم. کاشکی نبرده بودمش بیرون. وقتی اوضاع را دیدم خودم هم ترسیدم." بعد ادامه داد که: "میخواستم چشمان میرا را ببندم و به خانه برگردم. به خودم لعنت میفرستم که میرا را بردم بیرون. ولی هیچوقت فکر نمیکردم که غزه به چنین شهر ارواحی تبدیل شود! اگر بیایی اینجا اصلا شهر را نمیشناسی."
وفا با حالت هیستریکی گفت: "ماجدای عزیز، ما حالمان خوب است. واقعا میگویم. مشکل ما اینست که از روز بمباران برق نداریم. خمیر نان را درست میکنم و میبرم یک ساختمان دیگر که نان پخته شود. آنها یک موتور تولید برق دارند. راستش را بخواهی، نان و سرما چیزی نیست. مسئله ما اینست که یکی از راکتها در مقابل خانه ما فرود آمد ولی هنوز منفجر نشده".
پرسیدم: "کدام راکت؟"
گفت: "راکت اف 16. به خیلی ها گفتیم ولی کسی نمیتواند کاری کند. میترسند که اگر نزدیکش شوند منفجر شود."
پرسیدم: "منظورت اینست که راکت هنوز جلوی ساختمان تان است؟"
وفا گفت: "درست مقابل خانه نیست چون ماموران دفاع آمدند و کشیدنش بطرف جاده. رویش ماسه ریختند که بچه ها روی آن نروند."
4 ژانویه 2009
دیروز بدترین روز بود. مادرم گفت حتی جنگ 1967 هم اینقدر بد نبود. برق نداریم، آب بسیار کم است، هوا خیلی سرد است و جنگ بالای سرمان.
تانکها در زمین، راکتها از هوا، بمبهای اف 16 و صدای آژیر که مداوما توی گوش است. حملات از طریق دریا هم به این وضع وخیم اضافه شده.
من به این اوضاع میگویم ملودی جنگ! حداقل جواب سوالات "ویل" را اینطور میدهم.
"ویل" دائما میپرسد: "جنگ چیست؟ چرا جنگ وجود دارد؟ چه کسی جنگ را آغاز کرد؟" اگر کلمه ملودی را استفاده کنم، حتما میپرسد ملودی چیست.
متاسفانه "ویل" درمورد ملودی سوالی نمیکند. بجای آن دائما میپرسد: "چرا خلبان میخواهد پرنده ها را بکشد؟ چرا خلبان اینقدر از پرنده ها متنفر است؟ شاید نمیداند که پرنده ها هم مثل ما زندگی دارند."
از "ویل" خواستم که بیاد تو چون بیرون خیلی سرد است. پرنده هایش دیگر در آسمان نیستند. از "ویل" خواستم بیاید تو که بازی آلاسکا بکنیم.
ویل پرسید: "آلاسکا چیست؟"
گفتم: "یک بازی جدید است که با مادر بزرگ میکنیم. هر کدام یک پتو برمیداریم و میریم زیرش."
نمیدانم اینطوری میخواستیم خودمان را گرم کنیم یا توجه مان را از بمباران پنهان کنیم. هر چه بود احساس خوبی به ما داد. نه برق داشتیم و نه پرنده در آسمان که دلمان را گرم کند.
اینطوری بازی را شروع کردم: "خوب ویل تو رئیس دولت آلاسکا هستی و ما هم مردم آلاسکا. حالا بهمان بگو چکار کنیم."
در حالیکه انگشت شستش را میمکید، ویل گفت: "برو مغازه و یک هواپیما، قفس و تخم بخر."
پرسیدم: "چرا؟ باید توضیح بدهی".
ویل جواب داد: "میخواهم آنقدر بلند پرواز کنم که به خدا برسم! میخواهم تمام پرنده هایم را بیاورم و بگذارم توی قفس. دوباره پرواز میکنم و خلبان را میاورم. تخمها را میدهم به خلبان که بده به پرنده ها."
بمباران ادامه دارد. به ویل نگاه میکنم. معلوم است که نگران است. من را بگو که فکر میکردم بازی آلاسکا کمی آرامش و گرمی برایمان میاورد.
متاسفانه ایده خوبی نبود. به حرف مادرم گوش کردم. همگی همدیگر را بغل کردیم. یک فضای گرم ولی بدون امنیت ایجاد شد.
به صدا و ملودی بمباران گوش دادیم و تعداد را میشماردیم. 1، 2، 3 .....،28 ......،32 ..... بچه ها بلد نبودند بیشتر 50 بشمرند. به 50 که رسیدیم ساکت شدیم.
مجبوریم درها و پنجره ها را باز نگه داریم چون انفجار اف 16 همه چیز را خرد میکند. قبلا اتفاق افتاده. مارس 2008 پنجره ها و درهای ساختمان مقابل در اثر بمباران نابود شدند. آنموقع شیشه در مغازه ها بود ولی الان دیگر شیشه موجود نیست و مجبوریم زمستان را بدون پنجره سر کنیم. اینبار تصمیم گرفتیم اوضاع را خودمان کنترل کنیم و در و پنجره ها را باز نگه داشتیم.
5 ساعت خیلی طولانی میگذرد ولی اوضاع تغییری نکرده. تنها چیزی که تغییر کرده صدای آمبولانس است.
به بچه ها گفتم که طبقه اول پیش ما بخوابند. "ویل" اصرار دارد که در جای خودش بخوابد و میگوید که: "برای اینکه اگر در جایم نخوابم خلبان به آپارتمانمان شلیک میکند."
سعی میکنم قانعش کنم که اگر همه با هم باشیم گرمتر است. بالاخره قبول کرد. ولی کماکان میخواست برود بالا تختش، اتاقش، اسباب بازی هایش و کیف مدرسه اش را چک کند. در آخر بنظر بهتر میامد که بجای اینکه دائم بالا و پایین برود بگذاریم در یک جا باشد. با اینکه بالا سردتر بود با خانواده اش رفت بالا.
بعد از اینکه همه خوابیدند برق آمد. 24 ساعت بدون برق بودیم. تا برق آمد بیشترین استفاده را کردم. دوش گرفتم. ولی متاسفانه برق به اندازه کافی نبود که آب را گرم کند. در نتیجه رفتم سراغ کامپیوتر و بعضی از کارهای ناتمام را کردم، به دوستانی که خارج فلسطین هستند ایمیل دادم و گفتم که ما یکروز دیگراز جنگ علیه غزه سالم بدر بردیم.
5 ژانویه 2009
درست قبل از اینکه بخوابیم ویل گفت: "راستش را بخواهی من از جنگ خوشم میاید." پرسیدم چرا؟ گفت: "چون مجبور نیستم دست و صورتم را توی سرما بشورم. مجبور نیستم به مهد کودک بروم." به ویل گفتم: "ولی اگر مهد کودک نروی نمیتوانی تعداد بمبها را بیشتر از 50 بشمری." گفت: "دوست ندارم بمب بشمارم." و رفت بالا.
انقدر از دست خودم عصبانی هستم که یک بچه به این کوچکی را وادار کردم که بمبها را بشمرد. ویل آمد پایین و پرسید: "میخواهم یک سوال بکنم. اگر یک پسر و پدرش آهنی باشند آنوقت بمب میتواند روی آنها تاثیر بگذارد؟" گفتم: "آری." ویل پرسید: "اگر چوبی باشند چی؟" گفتم: "آری." پرسید اگر درخت باشند چی؟" ناگهان به خودم گفتم باید بگویم نه که بتواند بخوابد.