" طناب  "

 

 

 

پدرم کتان بود

مادرم ابریشم .   

 

درازنای تاریخ را

با شما بودم

صد صده

همراه تان در کار .

 

آرزو مرا این بود        

که بنشینم

برگرده ی چرخ چاهی

دلوی برکشم

و ببخشم گوارای آب را

به لبان خشک تشنه ای ،

و برکت بلند قامتم

سیرابی سبزه را

مدد باشد .

 

آرزو مرا این بود               

که بر پیچم

و نگهدار باشم

زورقی بازیگوش را

بلکه بر کرانه ای سنگی .

 

آرزو مرا این بود

که بر شاخی بیاویزم

تا قهقه کودک

شادی ناب تاب خوردن را

به ساقه سار خرمنی گندم

که روی

به برکت سرای آسیاب دارد ،

خبر باشد ،

و اعتماد کند

به پایداری ام

گهوار مقدس نوزاد ،

آرزو مرا این بود ...

 

نمی خواستم ، نمی خواهم  بمیرانم .

نمی خواهم

برگردنی بپیچم

بفشارم

سیبک گلویی ،

پیکری آویز گردد

بر گردنای حلقه ام ،

 و بچرخم

به  دوراندام شیون های یک مادر

نمی خواهم .

 

خدا را در میان ، آدم ها    

حرمتم را

صد صده همراهی ام را

پاس اگر دارید ،

یا ببریدم ، بسوزانید ،

یا از دوشم

این ننگ

         بردارید .

 

روزبه فاطمی