گفتگوی مادری با فرزندش در غیاب و از راه
دور
عزیزم سلام. مشغول چه کاری هستی؟ مدرسه میری؟ خوب میخوابی؟ حمام
میری؟ سر وقت غذاتو میخوری؟ به مامانت فکر میکنی؟ فکر میکنی که نیستم
و حتما فرار کردم!؟
به جوانی ات فکر میکنم. دانشگاه میری؛ عاشق میشی؛ آیا از خطر هیولای
اعتیاد سالم میگذری؟ آیا تو جوانی و نوجوانی ات هم جای خالی مرا
میبینید؟ از خودم میپرسم و خودم هم جواب میدم.
آخر جرا اینطور شد؟ جرا در کنارت نیستم. فکر میکنی بی وفایم! عزیز
دلم من تو را جا نگذاشته ام، بلکه مرا فراری دادند. من سالها در
سلول خانواده زندانی بودم و راهی جز فرار نداشتم. از خودم برایت
بگم. من نوجوان ساده و با شور و شوقی بودم. چشم بسته عاشق شده و
ادای بزرگترها را در آوردم. فکر میکردم ازدواج کنم بزرگ میشم و بچه
دار میشم و در نهایت خوشحال میشم. همین رو از زندگی میدونستم. بعدها
فهمیدم توی چاه افتاده ام. بیرون آمدن از چاه هم در ایران بسیار
دشوار است. سوختم و ساختم تا بچه دار شدم، اینبار توی ته گود افتادم.
میخواستم به عشق شما دردهایم را فراموش کنم و همه چیز را بخاطر شما
تحمل کنم و به زندان و مردسالاری عادت کنم. عادت کنم تا در کنارتون
باشم و از شما عشق شیرینم، لذت ببرم. شکنجه های مردسالاری و فرهنگ
مذهبی توان تحمل زیستن در کنارت را از من سلب کرد.
تصمیم گرفتم از این زندان فرار کنم. میخواستم تو را هم با خودم ببرم.
اما نشد و تنها فرار کردم. طرحهای فراوان جلوی بابات گذاشتم ولی
ناکام ماندم. بابای شما شکنجه گر بی مزد زندان فرهنگ اسلامی و مردسالاری
بود. بابای شما هم قربانی همون فرهنگ اسلامی بود. بیچاره او هم بی
تقصیر است. وی فارغ التحصیل همان فرهنگ مذهبی و مردسالاری است. من
از بابات بدم نمی یاد و چون بابای شماست هنوز برایم قابل احترام
هستش و نمیخواهم دل کوچولوی بی آلایشت را ناراحت کنم. ولی دوست دارم
حقیقت را گفته باشم.
از محیط خانواده فرار کردم ولی باز هم در زندان بزرگتری به اسم ایران
شکنجه روحی میشدم. قانون ضد زن، فرهنگ ضد زن، همه و همه، دردهایم
را بیشتر میکرد. آرزو میکردم میتوانستیم در زندانهای خانواده و فرهنگ
اسلامی را میشکستیم و نه تنها من، بلكه هزاران زندانی دیگر را نیز
از این زندان نجات میدادیم. در ایران زندان فقط سلولهای اوین نیست؛
فرهنگ اسلامی و خانواده مذهبی هم خود زندان، بخصوص برای زنان اند.
آرزو کردن و به امید فردای آزاد روز را به شب رساندن هم مرا قانع
نکرد. تصمیم گرفتم از زندان بزرگتر و زندان دوم هم که ایران باشد
فرار کنم. ریسک زیاد کردم و دل به دنیا و دریا زدم و در این دنیای
وارونه باز هم باید هفت خان رستم را بگذرانم تا سازمان ملل را قانع
کنم که من جان و روحم در خطر بود. در هر صورت من به آینده ای نامعلوم
گام نهاده ام و باید مبارزه کنم. میخواهم محکم در مقابل این نابرابری
ها بایستم. دیگر نمیخواهم با سکوتم فریاد بزنم. میخواهم سکوتم را
بشکنم و فریاد بزنم که لایق بهترین و بیشترین آزادیها هستم. میخواهم
فریاد بزنم که حق سرپرستی بچهام را میخواهم. میخواهم پسرم را
با خود به خارج ببرم. میخواهم دنیایی سالم و شاد برای پسرم فراهم
کنم.
عزیزم، امیدوارم بتوانم فعال پر افتخار جنبشی باشم که حداقل هدفش
این است كه کودکان ایران هم مانند كودكان کشورهای غربی و نسبتا پیشرفته
از امکانات بهتری برخوردار باشند.
عزیزم، در ایران کم نیستند کودکانی که بدون لقمه ای صبح را به شب
و بدون سرپناهی، شب را به روز می رسانند. کودکانی که در کوچه و خیابانها
گدایی میکنند. وضعیت کودکان فلاکتبار است و این شایسته هیچ انسانی
نیست. امیدوارم شما عزیزم و همه کودکان را بیشتر دریابم که بتوانم
مشعل روشنایی کوچکی در این دنیای سیاه باشم. امیدوارم زودتر به هم
برسیم و ثابت کنم که مادر خوبی برایت باشم. آیا بزرگ بشی مرا در
این راه همراهی خواهی کرد؟ آیا همراه نسل جدید تاریخ فردا را رقم
خواهید زد؛ که چنین جهالتهای آزار دهنده و فرهنگ مردسالاری به گورستان
تاریخ بسپارید و زندگی شایسته انسان را بسازید؟
میخواهم دوباره با صدای رسا فریاد بزنم نابودباد ناموس پرستی، خرافات
و مردسالاری.
زنده باد آزادی، رفاه و برابری.
هلاله