گفتگوى آزادى زن با آذر ماجدى
آزادى زن: چرا اکثر يا تمام مذاهب دنيا بر نابرابرى زن و مرد استوار
هستند؟ آيا فکر مى کنيد اگر بقول فمينيستها مذاهب را زنان خلق مى
کردند برابرى در آنها بيشتر بود؟
آذر ماجدى: اولا مذاهب اصلى، اسلام، مسيحيت، مذهب يهود، بودايى
به دوران فئوداليسم يا پيش از آن تعلق دارند و فرهنگ، ارزشها و بعبارتى
ايدئولوژى حاکم در زمان خود را بيان و نمايندگى ميکنند. مردسالارى
و زن ستيزى يکى از وجوه اين فرهنگ و ايدئولوژى است. مذاهب محصول
دوران خويش اند، حتى اگر به وجوهى از جامعه زمان خود معترض بوده
اند، باز آزادى زن يا برابرى زن و مرد ايده و جنبش دوران سرمايه
دارى است. مبارزه با افکار مردسالار بعد از حاکميت سرمايه بر جامعه
بطور روشن و مشخصى شکل ميگيرد، مبارزه با مردسالارى بصورت يک ايده
وسيع پس از حاکميت سرمايه مطرح ميشود. حاکميت سرمايه، و طرح ايده
آزادى و برابرى بطور کلى در سطح جامعه و بويژه بدنبال انقلاب کبير
فرانسه اين ايده را به عرصه جنسيت هم تعميم داد. مبارزه براى کسب
حقوق زنان، در ابتدا بشکلى محدود، يکى از جنبش هايى است که با حاکميت
سرمايه و تحولات سياسى - اجتماعى تبعى آن بوجود مى آيد. و سپس شکل
گيرى و رشد جنبش سوسياليستى به اين جنبش ابعاد گسترده ترى ميدهد.
بطور خلاصه مذاهب محصول عصر و دوره اى هستند که در آن بوجود ميايند
و مردسالارى يکى از وجوه لاينفک ايدئولوژى و ارزشهاى دوره اى است
که اين مذاهب در آن متولد شده اند.ثانيا مذاهب بر خرافات متکى اند.
خرافه و تعصب از خصوصيات کليه مذاهب است. ايده رهايى يا برابرى مقوله
اى کاملا متناقض با خرافه و تعصب است. مذاهب متولد شده اند تا وضع
موجود را توجيه کنند و قابل پذيرش براى انسان جلوه دهند. تا با توسل
به يک نيروى مافوق طبيعى بلايا و فلاکتى که زندگى اکثريت بشريت را
رقم ميزند توجيه کند، و در بهترين حالت در انسان لاعلاج آرامشى روحى
ايجاد کند. چنين ديدگاه و جهان بينى لاجرم رهايى بخش و برابرى طلب
نميتواند باشد.به اين دلايل ادعاى فمينيست ها ادعايى بى پايه و براى
مقبول جلوه دادن خود است. در مقطعى که اين مذاهب شکل گرفته اند،
فمينيسم مقوله اى نه تنها بى ربط است که اصلا وجود خارجى ندارد.
ميدانم که تاريخ نگارى فمينيستى تحقيق ميکند تا هر آن و ناله اى
که زنى يا زنانى در گوشه اى کرده است را بعنوان تاريخ فمينيستى ثبت
کند. ولى فمينيسم يک جنبش است و بمثابه يک جنبش زائيده دوران سرمايه
دارى است. کشيشان زن نيز همانقدر ايدئولوژى حاکم و تعصبات و خراقات
مذهبى را تبليغ و توجيه ميکنند که کشيشان مرد. در نتيجه فکر نميکنم
که جنسيت پيامبران تاثير چندانى روى پيام و ماهيت مذاهب ميتوانسته
داشته باشد. فمينيست يا فمينيسمى که با اتکاء به مذهب بخواهد با
مردسالارى مبارزه کند، يا به فکر ابداع مذهبى باشد، لابد خدايش زن
ميشود و از زاويه باصطلاح «زنانه» به دنيا مينگرد و دنيا را معنا
ميکند. چنين مذهبى نيز برابرى طلب و آزاديخواه نخواهد بود.
آزادى زن: چرا اسلام مشخصا بعنوان دين ضد زن شناخته شده است؟ چطور
مذاهب ديگر عقب نشينى کرده اند و آزاديهائى را براى زنان به رسميت
شناخته اند؟ آيا تحميل چنين پروسه اى به اسلام ممکن نيست؟آذر ماجدى:
همانطور که در بالا اشاره کرديم کليه مذاهب ضد زن و مردسالاراند.
مذهب يهود نيز بهمان زن ستيزى اسلام است. مسيحيت اما رفرم هاى بسيارى
را از سر گذرانده است و دندانش را کشيده اند. انقلاب هاى سياسى،
فکرى و اجتماعى اى که کشورهاى غربى از سر گذرانده اند مسيحيت را
عقب نشانده است انقلاب کبير فرانسه نقش بسيار حياتى در اين تحولات
بعهده داشته است. مسيحيت دوران قرون وسطى به همان کراهت اسلام است.
رنسانس و عصر روشنگرى و سپس انقلابات و جنبش هاى توده اى و فکرى
سياسى - اجتماعى، کوتاه کردن دست کليسا از دولت همگى فاکتورهاى اساسى
در تحميل عقب نشينى هاى اساسى در مسيحيت بوده است. ولى همين مسيحيت،
در قالب کاتوليسيسم، بخصوص در کشورهاى باصطلاح جهان سوم، يا شاخه
هاى ديگرى از مسيحيت که در آمريکاى شمالى وجود دارد، مثل فرضا منونايت
بسيار عقب مانده و نسبت به زن و حقوق وى سرکوبگرند.اسلام چنين تحولاتى
را از سر نگذرانده است. اسلام مذهب اصلى در کشورهاى باصطلاح جهان
سومى است و تمام اين کشورهاى تحت حاکميت رژيم هاى استبدادى اند.
اسلام در دولت نقش مهمى دارد. به همين دليل اسلام همان چهره ١٠-
١٢ قرن پيش را حفظ کرده است. ولى اسلام در چند دهه اخير حتى کراهت
بيشترى يافته است و زن ستيزى آن عيان تر شده است. و اين حاصل رشد
جنبش اسلام سياسى است. اسلام سياسى يک جنبش ارتجاعى است که بدنبال
شکست آلترناتيو ناسيوناليستى بورژوازى در کشورهاى اسلام زده مطرح
شد و بدنبال شکست انقلاب ايران و حاکميت اين جنبش بر ايران کاملا
متحول شد و بيک جنبش قوى سياسى در خاورميانه بدل شد. وضعيت فلاکت
بار زنان در کشورهاى اسلام زده امروز و حتى در محيط هاى اسلامى در
غرب حاصل رشد و قدرت گيرى جنبش اسلام سياسى است. اگر انقلابات سياسى،
و فکرى در غرب مسيحيت را متحول کرد و آنرا رفرم کرد. اسلام سياسى
درست جهت عکس آن عمل کرده است. يعنى ابعاد ارتجاعى و ضد زن اسلام
را برجسته کرده و به آن بعد سياسى نيز بخشيده است. از اين رو است
که در جهان امروز اسلام و زن ستيزى آن به يک موضوع مطرح و قابل بحث
بدل شده است.