.
یادداشت های سیاسی شخصی 5 از آذر ماجدی
16-Jul-2006
آذر ماجدى

پروژه گنجی: آزادی زندانیان سیاسی یا اسارت جنبش مردم برای آزادی؟!

تاریخ همواره بشکل مسخره ای تکرار میشود. مردم ایران در حال مبارزه فشرده و متمرکز با رژیم اسلامی و برای آزادی و برابری اند، بورژوازی جهانی در حال قهرمان سازی ملی و آلترناتیو سازی برای مردم ایران است. هر روز از نو نقطه سازش جدیدی در مقابل مردم و مبارزه شان برای خلاصی از جمهوری اسلامی قرار میدهند. یک روز دو خرداد و خاتمی را علم میکنند، یک روز به شیرین عبادی جایزه نوبل میدهند و او را به قهرمان ملی ”جهان اسلام“ برای ”آزادی“ و ”حقوق بشر“ اسلامی بدل میکنند، روز دیگر جنبش رفراندوم ملی راه میاندازند و تمامی چهره های ملی_ اسلامی از آبروباخته تا کمتر آبرو باخته را دور هم جمع میکنند. روز بعد مجلس اقوام و ملل در تبعید میسازند و رهبران خودگمارده ”ملت ها“ و اقوام خود ساخته را در واشنگتن گرد میاورند. جالب اینجاست که دینامیسم اوضاع در جامعه ایران آنچنان متحول و پر طپش است، و کمونیسم کارگری آنچنان حی و حاضر که یکی پس از دیگری این نقاط سازش را خنثی میکند و به عقب میراند. عمر تمام این نسخه های آلترناتیو سازی و قامت این قهرمانان پوشالی ملی باندازه کارنامه آنها در پاسخ گویی به خواست های مردم کوتاه است.

آلترناتیو جدید و قهرمان ملی نوین احمد گنجی است. امامزاده تازه خواب نما شده اسلامی که اخیرا به صرافت افتاده تا اعدام های سال 67 را هم محکوم کند، با فراخوان آزادی برخی از زندانیان سیاسی قصد دارد پروژه سیاسی بزرگتر خود را به مردم قالب کند. گنجی پاسدار است، یار خمینی است، از قهرمانان اسلامی و بنیان گذاران سیستم سرکوب اسلامی است. در کشتار و سرکوب سال های 60 نقش مستقیم داشته است. گنجی خود بخاطر سرکوب، دستگیری، اسارت، شکنجه و اعدام انسان های بسیاری باید محاکمه شود. ولی اکنون رسانه های وابسته به دولت های غربی و جریانات ملی -اسلامی میکوشند تمام این گذشته را از یاد مردم و قربانیان رژیم اسلامی ببرند و گنجی را در زرق و ورق آلترناتیو اسلامی بپیچانند. مردم دارند جمهوری اسلامی را سرنگون میکنند، گنجی دارد تلاش میکند که این سرنگونی اجتناب ناپذیر هر چه آرامتر و بی تلاطم تر به پیش رود، تا بیشترین حد امکان از بنیادهای رژیم اسلامی حفظ شود و جنایتکاران اسلامی، منجمله خود او، از دسترس خشم و عدالت خواهی مردم محفوظ بمانند. ”نه“ مشروط گنجی به جمهوری اسلامی حاصل ”نه“ قاطع او به انقلاب مردم برای سرنگونی جمهوری اسلامی و زیر و رو کردن بنیان های این نظام سرکوب و جنایت و فقر و فلاکت است. دست گنجی و پشتیبانانش رو است. گنجی را باید افشا کرد. این پروژه آزادی زندانیان سیاسی نیست. مردم مشغول این مبارزه اند. این پروژه به اسارت کشیدن مبارزه مردم برای آزادی و برابری، ریشه کن کردن اساس بی عدالتی و برای ساختن یک دنیای بهتر است. عمر این آلترناتیو هم کوتاه است!

 

فلسطین قلبم را میشکند

فلسطین سرزمین انسان های سرکوب شده، بی حق شده، قتل و عام شده، تار و مار شده است. امروز بر صفحه تلویزیون بدن نحیف یک دختر 6 ساله پیچیده در یک پتوی خونین در آغوش

پدری که از یک خانه کاهگلی در وسط یک روستای خاک آلود، غرق در ناامیدی و استیصال بسوی یک ماشین میدوید، قلبم را شکست. بر اثر اصابت موشک ارتش اسرائیل این دختر 6 ساله بهمراه برادر و مادرش جان باخته است. بقیه اعضای خانواده مجروح اند. نوار غزه در محاصره ارتش اسرائیل، بدون برق و آب با موشک کوبیده میشود. این نسل کشی توسط ارتش اسرائیل در جریان است و دنیا نظاره گر. مردم فلسطین بطور جمعی بخاطر درآمدن حماس از صندوق ها دارند مجازات میشوند. دولت های غربی مردم فلسطین را بهمین خاطر تحریم اقتصادی کرده اند و روزیشان را به گروگان گرفته اند. رای به حماس به غیرانسانی ترین شیوه ای مجازات میشود، کشتار ارتش اسرائیل فقط با یک تذکر خشک و خالی روبرو میشود.

این ریاکاری و حمایت کامل از سرکوب و کشتار دولت اسرائیل بهترین خوراک برای تغذیه جنبش اسلامی و تروریسم اسلامی است. تروریسم دولتی آمریکا و اسرائیل و حمایت کامل غرب از دولت اسرائیل باعث رشد تروریسم اسلامی میشود. این سیاست نه تنها مردم فلسطین، بلکه مردم کل منطقه را به دامن خشم و استیصال میاندازد. استیصال روش های مستاصلانه را توجیه میکند. مبارزه با تروریسم اسلامی باید هم زمان با مبارزه علیه تروریسم دولتی و میلیتاریسم آمریکا پیش برده شود. مساله فلسطین باید به شکلی عادلانه حل شود. تشکیل دو دولت با حقوقی برابر در کنار هم، باز پس دادن اراضی مورد توافق در قرارداد های صلح، تخریب دیوار آپارتاید، این پاسخ مساله فلسطین و گورکن جنبش اسلامی و تروریسم اسلامی است.از حق مردم فلسطین باید قاطعانه دفاع شود. این باید یک دستور مهم فعالیت جبهه سوم باشد.

 

در محکومیت محاکمه اوریانا فالاچی: آزادی بیان حتی برای بیانات راسیستی!

اوریانا فالاچی، ژورنالیست و نویسنده ایتالیایی بجرم کفر گویی علیه اسلام در دادگاهی در ایتالیا محاکمه میشود. اوریانا فالاچی از 11 سپتامبر 2001 سه کتاب درباره اسلام نوشته است. این کتابها حاوی نقد تند اسلام و افشای تاریخ حمله و هجوم ارتش اسلام به اروپا است. فالاچی نقد اسلام را با لحن تند راسیستی مخلوط کرده است. نوشته های فالاچی عمدتا لحنی توهین آمیز دارد. تلاش هایی در فرانسه، سویس و ایتالیا برای ممنوع کردن کتابهای او انجام گرفته که همگی تاکنون ناموفق بوده است. ولی بالاخره ”اتحادیه ملسمانان ایتالیا“ موفق شد برمبنای قانون باقمیانده از دوره موسولینی فاشیست، فالاچی را به محاکمه کشد. طبق این قانون هر کس که به مذهب دولتی توهین کند به زندان محکوم میشود. این قانون در اصل مذهب کاتولیک را مد نظر داشته ولی در دهه اخیر به مذاهب دیگر تعمیم داده شده است. این قانون فاشیستی و این محاکمه محکوم است. باید نه تنها به این دادگاه شدیدا اعتراض کرد، بلکه باید کوشید که این قانون بازمانده فاشیسم را لغو کرد.

این دادگاه محاکمه آزادی بیان و عقیده است. این تلاش جریانات ارتجاعی از جمله جنبش اسلامی برای ساکت کردن و باجگیری از جامعه است. اوریانا فالاچی باید بخاطر بیان صریح راسیسم در نوشت هایش و برخورد راسیستی مورد نقد قرار گیرد. باید مرز نقد اسلام و جنبش اسلامی از توهین راسیستی نسبت به هر انسانی که متولد دنیای تحت حاکمیت اسلام است کاملا متمایز شود. ولی در مقابل محاکمه آزادی بیان و عقیده، باید قاطعانه ایستاد و آنرا محکوم کرد. من بعنوان فردی که طی یک نامه سرگشاده نقد شدید خود را نسبت به راسیسم بیان شده در نوشته های فالاچی بیان کرده ام، نامه ای که در وب سایت های مختلف به زبان انگلیسی و فرانسه چاپ شد، تمامی انسان های آزادیخواه را فرامیخوانم که به این دادگاه و این قانون اعتراض کنند. آزادی بیان یک ستون مهم دنیای آزاد و متمدن است.

 

فرانسوی کیست؟ تیم ملی و مساله راسیسم!

تیم ملی فوتبال فرانسه نقش مهمی در به زیر سوال بردن راسیسم حاکم در جامعه فرانسه داشته است. از 23 نفرعضو تیم 17 نفر اصل و نصب شان غیر فرانسوی است. قهرمانان اصلی تیم زیدان، هانری، پاتریک ویرا و غیره اصل و نصب شان آفریقایی است. در سال 1998 وقتی فرانسه جام جهانی را برد، جامعه فرانسه به تکان آمد. بویژه با در نظر گرفتن این واقعیت که قبل از آغاز مسابقات ژان لویی لوپن فاشیست به وجود اینهمه ”غیرفرانسوی“ و سیاه پوست در تیم ملی اعتراض کرده بود. همین تیم دو سال بعد جام اروپا را هم نصیب فرانسه کرد. مساله اینجاست که این قهرمانان ملی فرانسه از جانب ایدئولوژی حاکم در فرانسه ”اصیل“ محسوب نمیشوند. گتوهای حاشیه شهرهای بزرگ، بخصوص پاریس محل زیست اکثریت این فرانسوی های ”غیراصیل“ است.

شورش های پاییز گذشته گتوهای پاریس و سایر شهرهای بزرگ یکبار دیگر واقعیت کریه تبعیض نژادی در جامعه فرانسه را به روی صحنه های تلویزیون و به درون خانه ها برد. نرخ بیکاری میان جوانان ساکن این گتوها و باصطلاح اقلیت های ملی در فرانسه بسیار بالاتر از جوانان فرانسوی الاصل است.
جام جهانی امسال و تیم فوتبال فرانسه بار دیگر فاکت های آماری درباره جامعه فرانسه را به درون رسانه ها کشاند. گفته شد که در حالیکه 17 نفر از 23 نفر قهرمانان ملی به اقلیت های ملی تعلق دارند، فقط 7 نفر از نمایندگان مجلس از این بخش هستند. تیم فوتبال حاضر نشد ”اسکازی“، وزیر کشور دست راستی را باین خاطر که در هنگام شورش گتوها این جوانان را ارازل و اوباش نامیده بود به رخت کن خود بپذیرد. این خبر جالب سر و صدا کرد.
دولت دست راستی پس از شورش گتوها تصمیم گرفت که کمی در موضع لائیک خود اغماض کند و با جامعه اسلامی به سازش برسد. آپارتاید جنسی را در این محیط ها برسمیت بشناسد و اجازه دهد استخرهای اسلامی زنانه ساخته شود، برخی زمین های دولتی را برای ساختن مسجد به اسلامی ها بفروشد. (این مخالف قانون لائیک فرانسه است.)

این سیاست ارتجاعی دولت دست راستی است. مردم علیه فشارهای اجتماعی، اقتصادی و سیاسی و راسیسم اعتراض میکنند، دولت بجای امکانات بیشتر اجتماعی و اقتصادی و مبارزه با راسیسم، با اسلامی ها سازش میکند. اینطور القا میکند که لائیسیته باعث شورش جوانان شده است و باید در اصول لائیک سازش کرد.
اخیرا چپ لائیک فرانسه جبهه ای حول مانیفست ”نه به فاندمنتالیسم، نه به راسیسم“ تشکیل داده است و تلاشی برای گرد آوری نیروهای مترقی و پیشرو حول این مانیفست در جریان است. هدف این جبهه مبارزه با اسلام سیاسی و تلاشهای اسلامیستها برای تحمیل خود بر سیستم لائیک فرانسه و در عین حال مبارزه با راسیسم است. اختصاص امکانات اجتماعی و اقتصادی بیشتر به مردم ساکن گتوها یکی از اهداف آنست. این جبهه را باید تقویت کرد.

 

فکاهی روزنامه شرق و درماندگی جمهوری اسلامی !

بتازگی متوجه شدم که روزنامه شرق در شماره اول اسفند یک باصطلاح داستان فکاهی چاپ کرده است. داستان در دفتر کار کاندولوزا رایس، وزیر امور خارجه آمریکا اتفاق میافتد. موضوع آن باصطلاح افشا گری از اپوزیسیون و چهره های سرشناس آن است. موضوع این فکاهی مراجعه این شخصیت ها به دولت آمریکا برای دریافت پول است. نام من هم در میان این لیست چند نفره قرار دارد.
نگاهی سریع به این داستان انداختم. بشدت بیمزه بود. ولی از اینکه جمهوری اسلامی اینچنین مفلوک شده است خنده ام گرفت. نویسنده داستان توانست مرا به خنده بیاندازد، ولی علیرغم نیاتش!

معضل جمهوری اسلامی اینست که مردم دارند به زیرش میکشند، زمین زیر پایش به لرزه درآمده است و هر حرکتی کابوس مرگ را در مقابل چشمانش قرار میدهد. فکاهی نویس ما از روی فلاکت و استیصال قلم بدست گرفته است. کمونیسم کارگری و رهبران و چهره های سرشناس آن در میان مردم بسیار محبوب اند. این فکاهی تلاشی مذبوحانه برای خدشه دار کردن اعتبار و محبوبیت و این جایگاه است. این اراجیف را کسی جدی نمیگیرد.

 

زندگی با گذشته

کاش فقط یک روز دیگر با او بودم!

چهار سال گذشت. وقتی کابوس اتفاق افتاد، با خودم فکر کردم که میگویند زمان هر دردی را التیام میدهد، لابد اگر یکی دو سال بگذرد سوزش و درد التیام پیدا میکند. فقط اگر بتوانم دو سه سال صبر کنم. ...
مادر یکی از دوستان دوره دانشگاهی (شرلی)، که بسیار با آنها نزدیک بودم و یکسال با آنها هم خانه بودم، روانشناسی خوانده و سابقه کار در بخش پزشکی دارد، وقتی دسامبر 2002 تلفنی باهاش صحبت کردم، بهم گفت دو سال طول میکشد تا درد آرام شود. یکی از همسایگان، خانمی در موقعیت مشابه ای است، همسرش یکسال قبل از ژوبین درگذشت. سکته کرد. دو بچه دارد، یک پسر که از پسر بزرگ من یک سال بزرگتر است و یک دختر که از دختر من سه سال کوچک تر. یک روز حدود یکسال پس از مرگ ژوبین در خیابان دیدمش، دستم را گرفت و پرسید: "چطوری؟ چطور میگذرد؟" من که همیشه کنترل خیلی بالایی روی خودم دارم، یکدفعه بغضم ترکید، گفتم: "خیلی سخته. خودم را خیلی کنترل میکنم بخصوص در مقابل بچه ها ولی احساس میکنم نمیتوانم ادامه بدهم." پرسید: "میخواهی بیایم خانه باهم یک قهوه بخوریم؟" بعلامت مثبت سر تکان دادم. باهم به خانه رفتیم. طی این مدت جز در مقابل یکی دو دوست نزدیک و بعضا با بچه ها و یک بار در مطب دکتر نتوانسته ام در حضور کس دیگری گریه کنم. ولی این زن، همسایه آشنای دور، مصاحب خوبی بود. تجربه مشترک داشتیم. میتوانست موقعیت من را درک کند. قضاوتم نمیکرد. فکر نمیکرد دارم جلب توجه میکنم. مدتی با هم حرف زدیم. اشک هایم روی پوست صورتم سوزش گرمی تولید میکرد.

پرسیدم: "آیا هیچوقت این درد سنگین از روی قلبم خواهد رفت؟ آیا هیچوقت این بغض دائمی گلویم را رها خواهد کرد؟ آیا هیچوقت این خشم فروخورده ای که همیشه منتظر بهانه ای است تا لبریز شود، آب خواهد شد؟" ملتمسانه پرسیدم:"چقدر طول میکشد؟" گفت: "دو سال." عدد دو کلیدی بود. فکر کردم اگر یکسال دیگر را تحمل کنم درست میشود. قلبم سبک میشود. گلویم باز میشود. خشم دائمی آب میشود. ...

خواب درستی نداشتم. شب ها تا دیر وقت بیدار بودم و بعد با یک حرکت کوچک و یک صدای کوتاه از خواب میپریدم و آنوقت سریع از تختخواب بیرون میامدم. چون دراز کشیدن در تاریکی تمام دردها و اضطراب های دنیا را روی ذهنم خالی میکرد. احساس خفگی بهم دست میداد. مهم نبود چه ساعتی است، بلند میشدم، پای کامپیوتر میرفتم و کار میکردم. در انتظار که زنگ دو سال بصدا درآید. البته شرایط دور و بر هم کمکی نمیکرد.
تحمل تراژدی مشترک، درد مشترک، یا انسان ها را بهم نزدیک میکند یا بکلی از هم دور میکند. موقع مرگ ژوبین فکر میکردم که اینهمه آدم دور و بر من و بچه ها هست، جای نگرانی نیست. البته من هیچوقت نگران خودم نبودم. نگران بچه ها بودم. یکسال بعد متوجه شدم که باید نگران خودم باشم، نه برای خودم، برای بچه ها. فهمیدم که فقط من را دارند. و اگر اتفاقی برای من بیافتد، چه میشود؟ وقتی یک شب موقع خواب پسر کوچکم ازم پرسید "مامان اگر تو بمیری ما باید کجا برویم؟ چی میشود؟" فهمیدم که اوضاع جدی تر از آن چیزی است که من تصور کرده بودم. البته با لبخند به او جواب دادم که "عزیزم چنین اتفاقی نمیافتد، نگران نباش. ولی اگر لازم باشد اینهمه دوستان خوب داریم از شما نگهداری میکنند." اشکم را فروخوردم. نوازشش کردم تا خوابش برد. بعد از تخت بیرون آمدم رفتم اتاق کارم زار زار گریستم. آنجا فهمیدم که باید نگران خودم باشم. اگر برای من اتفاقی بیافتد، چه بلایی سر بچه ها میاید؟

در دومین سالگرد مرگ ژوبین اوضاع خیلی بد بود. حزب در حال از هم پاشیدن بود. با خود فکر میکردم که اگر نادر اینجا بود، بما چی میگفت، فکر میکردم از دست همه مان بشدت عصبانی میبود. میگفت: "حزب به این خوبی را ازهم پاشوندید. میدانستم این اتفاق میافتد." این نگرانی اش بود. رسما و علنا نگرانیش را ابراز کرده بود. یکبار بعد از عمل جراحیش، در زمان نقاهت، دفتر سیاسی جلسه داشت. من بخاطر مراقبت از نادر به جلسه نرفته بودم. حدود ظهر بهم گفت بیا یک سر برویم جلسه. من رانندگی کردم. رفتیم جلسه. همه بشدت متاثر شدند. همه عمیقا نادر را دوست داشتند و به او احترام میگذاشتند. وقتی ما وارد اتاق شدیم همه با یک حالت اضطراب فروخورده، یک سورپریز به دور او ریختند. نمیدانستند که چه عکس العملی نشان دهند. بعضی ها اصلا نمیتوانستند یک کلمه بگویند. یک ساعتی در جلسه ماندیم. نادر حرف زد. بهمان هشدار داد. داشت وصیت میکرد. ولی هیچکدام آنرا بعنوان وصیت نگرفتیم. او امید چندانی به وضعیتش نداشت. بقیه همه میگفتند انشاالله گربه است. خوب میشود.

بهرحال در مراسم یادبودش به های گیت رفتیم. آن روز حالم خیلی بد بود. دیدن سعیده مادر ژوبین، نگاه به دخترم در کنار مادر بزرگ قلبم را بدرد میاورد. نگاه های سرد رفقایی که میرفتند بطور کامل به رفقای سابق بدل شوند، قلبم را میفشرد. برای اولین بار در میان جمع گریستم. اشک هایم را نمیتوانستم کنترل کنم. وقتی شاهین آمد که بغلم کند دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم هق هق زدم زیر گریه. آن روز من تمام مدت گریستم. شب که رفتم خانه فکر کردم که لابد یواش یواش آرام میشوم.

در آن تابستان مادرم بدیدنم آمده بود. حالش اصلا خوب نبود. بشدت افسرده و پریشان بود. یک سال از مرگ پدرم میگذشت. پدرم یک سال پس از ژوبین در گذشت. من پدرم را خیلی دوست داشتم. دو انسان در زندگی من نقش بسیار مهمی بازی کرده اند. پدرم و ژوبین. بفاصله یک سال هر دو را از دست دادم. حتی نتوانسته بودم قبل از مرگ بدیدنش بروم. در آغوشش بگیرم و برای آخرین بار ببوسمش. جنایات جمهوری اسلامی اینقدر بیشمار است که گله و شکایت از اینکه مرا از خداحافظی با پدرم محروم کرد، بنظر خیلی لوکس میاید. ولی در یک دنیای انسانی چنین محرومیتی را ارزش میگذارند. مادرم بعد از مرگ پدرم حسابی آشفته بود. قبل از سالگرد ژوبین به ایران بازگشت. فکر کردم حال بدم بخاطر وضعیت مادرم است. ولی بهتر نشدم. دو سه ماه بعد خبر مرگ مادرم را شنیدم. پیش خودم فکر کردم یکی با من سر شوخی و اذیت دارد. ولی راستش شوک از دست دادن ژوبین آنقدر بزرگ بود که من هنوز نتوانسته ام برای پدر و مادر درست سوگواری کنم. وقتی برادرم از مراسم سوگواری مادرم بدیدنم آمد و با هم حرف زدیم، بمن گفت که در مراسم ختم مامان حسابی گریه کرده و دلی از عزا درآورده. توانسته گریه های پدر و مادر را با هم خالی کند، پیش خودم فکر کردم خوش بحالش. کاش منهم بتوانم فرصتی بدست آورم و خودم را برای ژوبین و بابا و مامان خالی کنم.

عدد جادویی دو رسید و رفت و من نه تنها بهتر نشدم، بلکه روز به روز بدتر میشدم. به سنگینی روی قلبم، گره توی گلویم، خشم در حال لبریز درونی، اضطراب دائمی، دردهای مختلف، خستگی و فرسودگی هم اضافه شده بود. یک روز به دکتر رفتم و بمحض اینکه حالم را پرسید، زار زار زدم زیر گریه. گفتم میترسم که دارم میشکنم. نگران بچه هام. گفتم قبلا هر روز صبح میرفتم پیاده روی و اشک هایم را خالی میکردم. میرفتم کنار جوی آبی که در نزدیک بود به آب نگاه میکردم و گریه میکردم و اینجوری خودم را آرام میکردم. ولی حالا بخاطر وضع پام و درد راه هم نمیتوانم بروم. میترسم. گفت میخواهی دارو بخوری؟ کمکت میکند. امتحان کن. بالاخره مقاومتم در مقابل داروی ضد-افسردگی شکست. دو هفته ای گذشت کمی آرام شدم. وزنه روی قلبم سبک شد. گره توی گلویم کمی شل شد. اضطراب عقب نشست. گریه کردن برایم راحت تر شد.

پسر بزرگم عضو کلوب فوتبال است و هر هفته بازی میکند. علاقه عجیبی به فوتبال دارد. گاه گاه از تکنیک هایی که از ژوبین یاد گرفته صحبت میکند. با هم یاد ژوبین میکنیم و میخندیم. یکبار میگفت بعضی وقتها وقتی فوتبال بازی میکند بشدت عصبانی میشود که چرا نمیتواند با باباش فوتبال بازی کند و یا با او به مسابقه برود. ولی معمولا با شادی و لبخند از او یاد میکند. یکی از شانس های خانواده ما در این بدشانسی اینست که ژوبین آدم بسیار شوخی بود و طنز بسیار قوی ای داشت. در نتیجه یک امکان بسیار خوبی را برای ما فراهم کرده که بتوانیم مدام یادش کنیم، راجع به او حرف بزنیم بدون اینکه هر دفعه غم همه جا را بگیرد. از شوخی هایش یاد میکنیم و قهقه میزنیم.

دو سه ماه پیش با پسر بزرگم صحبت میکردیم. داشتم میرساندمش به زمین فوتبال. یکی دو روز قبل از روز مادر بود. سه دوست دارد که از پدر و مادر ایرانی هستند. میگفت با اینها احساس آرامش زیادی میکند. بخصوص دو نفر شان در زمان بیماری ژوبین و بعد از مرگش کنارش بودند و به او کمک کردند تا با این تراژدی و درد کنار بیاید. یکی از آنها را زیاد نمی بیند. دلش تنگ شده. به او گفتم خیلی مهم است که این روابط را حفظ کند. احساس خوب و زیبایی است که میدانی که آنها را داری. گفت: "آره مامان. احساس خوبی است که تو را دارم." نزدیک بود قلبم از شادی و هیجان بایستد. اینقدر این کلام زیبا بود. اشک در چشمانم حلقه زد و بهش گفتم که این بهترین کادوی روز مادر است. با یک حالت شوخ و شیطانی گفت: "میدونم."
شب بعد از مراسم یادبود ژوبین قبل از خواب به اتاق من آمد تا کمی باهام حرف بزند. دخترم آنجا بود داشتیم با هم صحبت میکردیم. روی تخت نشست صبر کرد تا او برود بعد شروع کرد به حرف زدن. دلش برای ژوبین خیلی تنگ شده بود. میگفت آن روزی که اولین گل را در مسابقه فوتبال زد، چقدر آرزو کرده بود

تا ژوبین آنجا بود و او میتوانست احساس شادی و مسرت اش را با او سهیم شود. بعد گفت دلم میخواهد که هر چه دارم بدهم و فقط یک روز دیگر با او باشم.
دو سه هفته پیش پسر کوچکم کمی غمگین بود. گاهی بیخودی بهانه میگرفت و داد میزد. میدانستم که یک چیزی دارد آزارش میدهد. سعی کردم باهاش حرف بزنم. بطرق مختلف سعی کردم باصطلاح از زیر زبانش بکشم چه چیزی آزارش میدهد. یک شب راجع مراسم یادبود ژوبین صحبت میکردیم. گفت چرا مراسم را 18 ژوئن نمیگیریم؟ گفتم آخر بابا 4 ژوئیه فوت کرد. پرسیدم چرا 18 ژوئن؟ گفت باین خاطر که روز پدر است. آنجا بود که متوجه شدم علت گرفتگی و بهانه جویی اخیرش در کجا ریشه دارد. شب که بردم بخوابونمش، یواش یواش راجع به ژوبین حرف زدم. بغضی شد. گفتم چرا وقتی یاد بابا میافتی راجع او حرف نمیزنی؟ گفت برای اینکه غمگین میشوم و گریه ام میگیرد. گفتم: برات خوبه گریه کنی. منهم گریه میکنم. میتونیم با هم گریه کنیم. یک کمی گریه کرد و بعد مرا بغل کرد و خوابید. روز بعد آرام گرفته بود. سرحال بود. اخیرا یکی از دوستانش در مدرسه پدرش را از دست داده. در تعطیلات کریسمس چند روزی گم شد و بعد جسدش را در آب پیدا کردند. پسرم بعد از شنیدن خبر به دوستش گفته بود که ما الان در شرایط مشابه ای هستیم. احساس میکنم که از آن زمان بشدت با این پسر نزدیک شده است. ضمنا انگار دوباره غمش تازه شده. دلش بیشتر برای باباش تنگ میشود.

روز سه شنبه روز سالگرد ژوبین داشتم میبردمش کلاس شنا. در ماشین با او صحبت میکردم. برای اینکه دلش را باز کند و حرف بزند و در درونش تلمبار نشود، به او گفتم که اشکان شب گذشته چه میگفت و اینکه چقدر آرزو دارد تا هر کاری میشه بکند تا یک روز دیگر را با ژوبین بگذراند. گفتم تو چطور؟ گفت مامان نمیشه دوباره بیاد؟ گفتم نه عزیزم. گفت کاش "جنی" بود و من آرزو میکردم تا بابا بیاید.

چهار سال گذشته و با وجود دارو هنوز خیلی وقتها وزنه سنگین، گره کور برمیگردد. خشم چنان لبریز میشود که منتظر یک تلنگر کوچک است تا منفجر شود. بعضی وقتها میروم خرید و بدون هیچ دلیل وسط فروشگاه، یا وسط خیابان اشکهایم سرازیر میشود. خجالت زده رویم را برمیگردانم. دیگر از کسی نمیپرسم که چقدر طول میکشد. هیچ عدد جادویی وجود ندارد. همانقدر که لازم است طول میکشد. شاید برای همیشه. شاید جای خالی هیچکس را نشود پر کرد. ولی جای خالی ژوبین واقعا پر نشدنی است. وقتی به بچه ها نگاه میکنم، رشدشان را می بینم، صدای خنده شان را میشنوم، فوتبال بازی کردنشان را می بینم، وقتی شاهد چهره غمناکشان هستم، وقتی دلتنگی بسراغشان میاید، در تمام این لحظات قلبم بیاد ژوبین فشرده میشود. کاش بود و از دیدن بچه ها لذت میبرد. کاش میبود و بچه ها را غرق بوسه میکرد. کاش بود با آنها فوتبال بازی میکرد. کاش بود و با دخترم بحث فلسفی میکرد. به اشکان گوش میداد که چه مشاهدات عمیقی از زندگی و مناسبات آدمها دارد. کاش بود و دلتنگی آنها را برای خودش پر میکرد. لحظات شاد و غمناک با بچه ها بیکسان قلبم را بیاد ژوبین میفشرد.

 

دو نامه:

سالگرد منصور حکمت
با سلام. امیدوارم که موفق تر از پیش باشید.حدس میزنم سالگرد در گذشت منصور حکمت نزدیک باشد و با کمال تاسف که در این لحظات سرنوشت ساز که می رود تاریخ این مملکت دومرتبه ورق بخورد ایشان در بین ما نیست. غرض از مزاحمت در این چند ساله اخیر با توجه به اینکه خودم و دوستان خیلی تمایل داشتیم که دسته گلی به احترام شما عزیزان و تشکراز زحمات ارزنده ایشان تقدیم او کنیم لذا تقاضامندم اگر قرار است مراسمی برای ایشان ترتیب دهید.فقط یک ادرس برای ارسال گل از تهران که از نظر امنیتی مشکلی نداشته باشد برایم بفرستید تا وقت باقی است بتوانم از طرف خودم و جمعی از دانشجویان دانشگاه تهران و علامه ادای وظیفه کنیم. با نهایت احترام و تشکر از زحمات شما. حمید

-----------------------------------------------------------------

شکستن مرز سنت ها

خانم ماجدي سلام. اميدوارم روزهاي خوبي داشته باشید. ميدانم كه هماهنگ نمودن فعاليتهاي سياسي و رسيدگي به امور فرزندانتان وتامين معاش ميتواند توانتان را كم كند گاهي اثر خستگي را بر چهره شما ميتوان ديد اما همچنان پر تلاش هستيد زيرا اعتقاد به آزادي و برابري و رسيدن به يك دنياي بهتر رادر تلاشتان كه چند جانبه است ميتوان ديد. واقعا دستتان درد نكند. خانم ماجدي من و همسرم در فقدان از دست دادن منصور حكمت اين انسان شريف وماركسيست انقلابي واقعا متاسفيم دلمان ميخواست درمراسم شركت ميكرديم واز نزديك شما را ميبوسيديم .اما متاسفانه ما در ايران هستيم و امكانات مالي مناسبي براي سفر نداريم البته وقتي نامه را مينوشتم پسرم اشاره ميكند بنويس منم خيلي خانم ماجدي را دوست دارم .از ارسال نشريات بي نهايت سپاسگزارم همه خانواده آن را ميخوانيم بيان احساسات شما و شکستن مرز سنت هاست. موژان

موژان عزیز. از محبتت متشکرم. ای کاش شما و تمام دوستداران منصور حکمت میتوانستند در مراسم یادبودش شرکت کنند. جایش بشدت خالی است. به پسر عزیزتان سلام های گرم مرا برسانید. بخش دوم نامه تان را در شماره بعد چاپ میکنم و به آن پاسخ میدهم. خوشحالم که برایم نامه نوشتید. به امید یک دنیای بهتر.

-----------------------------------------------------------------

فعالیت ها

سخنرانی—میتینگ:
● جمعه 14 ژوئیه در شربورن، انگلستان، سخنرانی علیه میلیتاریسم آمریکا، تروریسم اسلامی و جبهه سوم.
● شنبه 29 ژوئیه سخنرانی در تورنتو، کانادا، ”سناریوی سیاه، اسلام سیاسی و کمونیسم کارگری“.
● سه شنبه 18 ژوئیه دعوت به میتینگ از طرف London School of Economics
تحت عنوان ”از جنگ سرد ایدئولوژی تا جنگ گرم مذهب“
برنامه های تلویزیونی:
● دوشنبه و جمعه برنامه انترناسیونال ساعت 9 شب بوقت تهران.
● دوشنبه و سه شنبه در برنامه یک دنیای بهتر از کانال یک 5 و نیم بعد از ظهر بوقت تهران
● آزادی زن سه شنبه و پنجشنبه
No to Political Islam ● سه شنبه و پنجشنبه